عاشقانه برای عشقم

دوستان عزیز وبلاگ ما با یکسری اختلالات مواجه شده هیچ گونه از تبلیغات و لوگو ها رو نشون نمیده در اولین فرصت که درست بشه حتما اقدام می کنیم. پس صبورانه منتظر تغییرات باشید. سپاسگذاریم.

سلام سلام سلام

یه دنیا شرمنده ایم که انقد تاخیر داشتیم مشکلات زندگی انقدر

مشغولمون کرده بود که واقعا متوجه نشدیم که کی  سال به

نیمه رسید

خلاصه خوب و بد داره میگذره ولی اگر بخوایم انصاف و

رعایت کنیم باید بگیم که امسال خیلی داره بهتر از پارسال

میگذره البته بیشتر برای امین

3/مرداد/90 من (نیلوفر) 22 ساله شدم و این مهمترین

رخداد زندگیم در نیمه اول سال بوده

تو این مدت سعی کردیم که بیشتر هوای همدیگرو باشیم و

زندگی رو آسونتر بگیریم و امین توی این موضوع خیلی

موفق تر بوده.

امین برنامه جدیدی برای زندگی طراحی کرده و داره با

سرعت نور به سمتش حرکت میکنه اصولا هم نظر من

چندان براش مهم نیست و فقط به من غر میزنه که منطقی

نیستی و تماما خودش منطقی

به هر حال ما کماکان هستیم و زندگی میکنیم نظرات پر

لطفتون رو هم دریافت می کنیم و حدودا 95% رو هم

پاسخگو بودیم.

بازهم منتظر نظرات پر مهرتون و حضور گرمتون هستیم.

 

(نیلوفر): من در ادامه مطلب کمی درد دل کردم که اگر

دوست داشتین میتونید بخونید و نظرات و پیشنهاداتتون رو

هم بگین من مشتاقانه منتظرتون هستم.

                                         دوستون داریم

                                                                        امین و نیلوفر

 


(نیلوفر): من احساس افسردگی شدیدی می کنم خیلی ساکت

تر از قبل شدم انقدر بی حوصله و خسته ام که گاهی سر

کوچیک ترین مسائل با امین دعوا می کنم.

دائما دلم میخواد گریه کنم و این نقطه تلخی تو زندگیم شده

مشکلاتمون خیلی زیاد شده البته بیشتر من با امین دارم

مشکل پیدا می کنم...

امین تصمیم گرفته بره دنبال بازیگری و من سخت ناراحت

و آزردم...

دوست ندارم امین و از دست بدم من دنبال یه زندگی آروم

و عاشقانم که گاهی توش اونجور که دوست دارم هیجان

ایجاد کنم...

با امین برم هرجا که دوست دارم بدون اینکه کسی ما رو

بشناسه و بخواد دائما نگاهمون کنه و فکرا و تصمیمای

امین من و از همه اونچه آرزو دارم داره دور میکنه و شاید

همین مهمترین دلیل افسردگی و ناراحتی منه...

دلم میخواد برم یه جای خلوته خلوت کنار دریا برم...

 گاهی داد بزنم گاهی گریه کنم و زجه بزنم و گاهی بخندم

به یاد همه روزا و خاطره های خوبی که با امین دارم...

 

گاهی فقط به دریا نگاه کنم و آروم بشم...

 دوست دارم ساعتهای طولانی صدف جمع کنم و به اشکال

مختلف اسم امین رو باهاشون طراحی کنم و بعد با یه دنیا

عشق به امینم بدم...

دوست دارم یه شب تا صبح دقیقا از چند ساعت قبل از

غروب آفتاب تا چند ساعت بعد از طلوع آفتاب کنار ساحل

بشینمو فقط به گذر عمر و زمان توجه کنم و تمام رویاهای

شیرینی که با امین داشتم و به تصویر خیالم بکشونم...

مطمئنم و ایمان دارم کسی توی دنیا به اندازه من امین رو

دوست نداره حتی پدر و مادرش.

چون من ذره ذره وجودم غرق در امین شده و شاید همینه

که امروز خودم و تسلیم خواسته ها و آرزوهای امین کردم

چون معنای واقعی عشق رو در همین می بینم در رسیدن

امین به آرزوها و هدفهاش

شاید خیلیاتون حرفای من و تا انتها نخونده باشین چون

طولانی و خسته کننده است ولی حقیقتا تمام اونچه رو که

نوشتم در همین لحظه و بدون ذره ای تامل به اونچه که

می نویسم نوشتم و تماما حرفهای قلبی و نا گفته های من

بوده

شاید فقط یه مونث عاشق بدونه این حالی که من دارم فقط

با اشک توصیف شدنیه

ببخشید که ناراحتتون کردم. بدونید اسم هر کدوم از شما

دوستای خوبم رو در وبلاگمون می بینم سراپا عشق و

انرژی میشم پس مشتاقانه منتظر حضور گرم و پر مهر

تک تکتون هستم.

مراقب عشقتون باشید حتی اگر فقط و فقط خداست. 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٢ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()


Design By : Pichak