دوستان عزیز وبلاگ ما با یکسری اختلالات مواجه شده هیچ گونه از تبلیغات و لوگو ها رو نشون نمیده در اولین فرصت که درست بشه حتما اقدام می کنیم. پس صبورانه منتظر تغییرات باشید. سپاسگذاریم.
سلام سلام سلام
بابت تاخیرمون از همه معذرت میخوایم وااااااااااااای نمیدونین چقدر دلمون براتون تنگ شده بود اما شدیدا مشغول گیر و گرفت دل و قلوه با هم بودیم. (امین): راستی نیلوفر تو آزمون رادیو از بین ١۵٠٠ قبول شده و خیلی خوشحالیم و الان داره دوره های مخصوصش و میگذرونه واسه همین یکم دیر به دیر میایم. خلاصه امروز با یه مطلب متفاوت اومدیم امیدواریم خوشتون بیاد. پیشاپیش از همه خانومهایی که ممکنه اینجوری نباشن و بهشون برمیخوره معذرت میخوایم. دوستون داریم و یادتون نره ما همیشه منتظر حضور گرم و پر مهرتون و نظرات پر انرژیتون هستیم. امین و نیلوفر
خانومها اصلا پر توقع نیستن...!!!!!!!
...یک مجلس عروسی ساده و کم خرج . . .یک خانه کوچک و نقلی برای زندگی با حیاط کوچولو که بچه ها که بازی کنند ...
فقط همین دیدین که خانمها اصلا پرتوقع نیستند... سلام این مطلب و از وبلاگ یکی از دوستای خوبمون برداشتیم به نظر ما جالب بود چون نشون میده که تو ذهن هر کس چیه؟ یا بهتر اینکه ما برای کارامون چه دلایلی داریم؟ یا چقدر تظاهر می کنیم؟ شما هم بخونید و نظرتون رو برای ما بزارین.
در آغوش کاناپه مهربانم نشسته ام و مثل همیشه موهای سینه ام را با دو انگشتم می پیچانم تا در هم تنیده شوند و به شکل موشک درآیند. بعد، چند موشک دیگر درست می کنم تا از لحاظ توان تسلیحاتی قوی تر شوم... هر کدام از این موشکها توان حمل یک کلاهک هسته ایی را دارند. فقط کافی است سینه ام را به سمت اسرائیل بچرخانم و نافم را فشار دهم...صدای زنگ آیفون تمرکزم را به هم می زند. نگاهی به مانیتور آیفون می اندازم و یک زن را می بینم که ابلهانه به دوربین زُل زده است. چقدر احمق و آشنا به نظر می رسد...خدای من! زنم است!...یک ماهی می شود که با خاله خان باجی های فامیل یک تور ایرانگردی تشکیل داده اند. چقدر زود یکماه تمام شد ! مثل همیشه آسانسور لعنتی خراب است و مجبور شدم چمدانهای سنگین را از پله ها بالا بیاورم....وسط اتاق بغلم می کند. لباسش بوی عرق و دود گازوئیل می دهد...گونه هایش هم شور است. وقتی به حمام رفت خانه را وارسی میکنم تا چیز شک برانگیزی بر حسب تصادف این گوشه کنارها پیدا نکند، چون آنوقت مجبورم کل این هفته را برای اثبات بی گناهی ام حرف بزنم. یکی از چمدانها را باز می کنم تا دلیل سنگینی بیش از حدش را بفهمم. خدایا! اینجا یک بازار "سید اسماعیل" کوچک است!...صدای نا مفهومش از حمام به گوش می رسد که این خود دلیلی بر آن است که دیوانه تر شده، چون قبلا با خودش حرف نمی زد. وقتی از حمام بیرون آمد حوله اش را مثل عمامه سند باد دور سرش پیچید و خودش را روی کاناپه ام انداخت. هزار با گفته ام کاناپه مثل مسواک، یک وسیله شخصی است و دوست ندارم کسی خودش را روی کاناپه ام پرت کند...اینهمه جا...برود برای خودش یک کاناپه دست و پا کند...اه اه .... مشغول حرف زدن است و من تمام حواسم به آن دسته از موهایش است که از لای حوله بیرون افتاده و از نوکش قطره قطره روی کاناپه ام آب می چکد. می پرسم برایم چه سوغاتی آورده...موثر بود. مثل پنگوئن به سمت چمدانهای آنطرف اتاق دوید و من فرصت پیدا می کنم تا طوری روی کاناپه لم بدهم که دیگر جایی برای دوباره نشستنش باقی نماند... مثل شعبده بازها از داخل چمدانها خرت و پرتهای رنگی در می آورد و نشانم می دهد. به گمانم برای من خریده. وانمود می کنم که خیلی ذوق زده شده ام و برایش اطوارهای عاشقانه در می آورم. کاش بشود دوباره سفر برود. حیف من. چقدر زود تمام شد...دوباره مجبورم برگردم در آن خراب شده و هر روز شاهد مردی باشم که مثل دیوانه ها روی کاناپه کوفتی اش می نشیند و با موهای سینه اش موشک درست می کند. مجبورم بغلش کنم و خودم را ذوق زده نشان بدهم. تنش بوی عرق می دهد. نگاه کن موهای سینه اش دوباره فر خورده....شک ندارم قبل از آمدنم حسابی مشغول خل بازیهایش بوده. مایه آبرو ریزی و خجالت.. اصلا در حمام حواسم نبود که بلند بلند به بخت بدم لعنت می فرستم، هرچند می دانم نشنیده چون یا یکی از چمدانها را باز کرده و فضولی می کند یا خانه را وارسی می کند تا مدرک جرمی باقی نگذارد. عمدا همه موهایم را در حوله نپیچیدم تا کاناپه اش را خیس کنم. وقتی مثل بچه ها حرص کاناپه بد ترکیبش را میخورد قیافه اش حسابی دیدنی است. دلم برایش می سوزد و می روم تا سوغاتش را نشانش دهم.. نگاه کن خدای من.. کدام احمقی است که وقتی ببیند بعد از یک ماه برایش یک مایو بنفش راه راه و یک جفت جوراب پشمی سوغات آورده اند اینقدر ذوق کند....واقعا حیف من..... مرسی امیر مهدی جان
امیدوارم که این پیشکش کوچک ذره ای از علاقه ام را به امین گلم ثابت کرده باشد.
گل سرخی به من دادی گل زردی به تو دادم! دلت بشکست !! غمی جانکاه در سیمای تو بنشست تو با اشک به من گفتی: مگر من را نمیخواهی؟!! چرا از من جدا گشتی؟!! تو با حسرت مرا دیدی ولی افسوس منظورم را نفهمیدی!! سپس دستان گرمت را بوسیدم. نگاهت کردم و گفتم: توئی تنها امید جان.توئی همواره مجنونم. مگر جان را توان باشد جدائی از امید جان. گل زردی به تو دادم که وقتی دیگر از من سیر گشتی. اسیر زلف یار دیگری گشتی. به خودت زحمت صد باره نبخشی. این تک گل زرد را به خودم ساده ببخشی... یه سلام عاشقانه برای تمام اونایی که با یه دنیا عشق و انرژی مثبت میان توی کلبه ی عاشقانه ی ما اول از همه به همه ی اونایی واجد صلاحیت اومدن به اینجا هستن یعنی پر از عشق و انرژی و نشاطن خیر مقدم میگیم مخصوصادوستای خوبمون که همیشه در کنار ما هستن و به بهتر شدنمون کمک میکنن ما از امروز به بعد به پیشواز اسپندارمزگان و ولنتاین با چند روز اختلاف ٢٩ بهمن و ٢۵ بهمن میریم و موضوع عکسا و نوشته هامون و بیشتر تو این موضوع میزاریم امیدواریم که خوشتون بیاد واگر اومد برامون نظر بزارین تا ماهم ازحضور شما خوشحال شیم به امید موفقیت و خوشبختی تمامی دوستان، بازدید کنندگان و همه ی جوون های عاشق ایرونی زنده باد جوون و جوونی این واقعا کار یه آدم بیکاره... ولی دمش گرم خیلی قشنگه.....
اینم یکی دیگه اما این ماله یه آدم با کاره چون زیاد روش کار نکرده..
آخه کی گفته بهشت زیر پای اینجور مادراست
این یکی دیگه بد تر...
باز از پدرا آدم زیاد توقع نداره چون کلا تعطیلا... اینم نمونش تازه خیلیم خوشحاله نه که کار خوبی کرده عکسم گرفته...
...یک ماه عسل ساده
...بچه هایی دوست داشتنی
...شوهری که مرد خانواده است
...و در عین حال سخت هم کار میکنه
...یک ماشین کوچک و ارزان برای خرید کردن
...یک ماشین دیگه برای رساندن بچه ها به مدرسه
...کفش هایی برای مناسبتهای مختلف
...تعدادی لباس و لوازم زیبا
...مقداری لوازم آرایشی و زیبایی
...سالی چند بار مسافرت خارج از کشور
...تعداد بیشتر مسافرتهای داخل کشور
... شام های رویایی در رستورانهای رویایی
...کادوهای ناگهانی
... و در آخر مقدارکمی تضمین مالی برای حفظ زندگی
************ ********* ********* ********* ******



..................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


![]()
| Design By : Pichak |






































































































