دوستان عزیز وبلاگ ما با یکسری اختلالات مواجه شده هیچ گونه از تبلیغات و لوگو ها رو نشون نمیده در اولین فرصت که درست بشه حتما اقدام می کنیم. پس صبورانه منتظر تغییرات باشید. سپاسگذاریم.
سلام الان که داریم این پست و میزاریم داریم میخندیم آخه میخوایم یه چیزی بگیم که انقدر بده مثل دیوونه ها شدیم با عرض یک دنیا شرمندگی باید بگیم اون کاری که تو پست قبلی نوشتیم امین جون پیدا کرده همون روز کنسل شد دوستان دوباره واسمون دنبال کار باشین. (نیلوفر): راستی کلاس آقای رشید پور فوق العاده بود، بی نهایت اطلاعات عمومی بالایی داره ٣ ساعت یکسره حرف زد نفهمیدم چجوری گذشت برعکسش دوشنبه این هفته ای که گذشت با خانم مهناز شیرازی ( همون که خبر میگه) کلاس داشتم از اولش گفت من عادت ندارم تو کلاسام صحبت کنم تا آخرش یه کله حرف زد که هیچ تا ما یه کلمه حرف میزدیم سریع میزد تو برجکمون. خیلیم خودش و تحویل گرفت و گفت اگر انتقادی از خبر خوندنم و اجرام دارین بگین بعد حرفش تموم نشده گفت البته من که ٢٠ سالمه کارم اینه اشکالی به من وارد نیست. خداییش شما بودین اگر انتقادیم داشتین می گفتین؟؟؟؟؟ خلاصه این سه ساعت با آنتراک یه جوری تحمل شد اما کلاس آقای رشید پور بی آنتراک سه سوت گذشت. بهمون گفته کتاب جهان هولوگرافیک جالبه بخونید حالا اگر شماها هم دوست داشتین بخرید بخونید.
امینم اینجاست سلام میرسونه میگه بابت تبریک ها و و هدایاتون بسیار سپاسگذاره و ایشا الله جبران میکنه.
دوستون داریم یه دنیا. یه داستانم گذاشتیم آقایون و خانومها بخونن حالش و ببرن. ( درس عبرتی باشه برای آقایون که به خانوما حسودی نکنن)
مردی ناخوش و خسته شده بود از اینکه باید هر روز به سر کار برود درحالیکه همسرش در خانه به سر میبرد و بعلاوه به او حسودیش شد، چرا که همسرش بسیاری تعاریف و آرزو و تبریک در روز زن دریافت کرده بود
دلش خواست که همسرش بفهمد که او چه کارهایی انجام میدهد :پس آرزو کرد خانه میماند. میخواهم او بداند که من چه سختی را تحمل میکنم. پس تقاضا دارم که اجازه دهی بدن من و او با هم جابجا شود، تنها برای یک روز. آمین
خداوند با حکمت بیکرانش آرزوی مرد را برآورده کرد . . . . .
لباس های مدرسه بچه ها را مرتب کرد، به آنها صبحانه داد ناهارشان را بسته بندی کرد، آنها را به مدرسه برد به خانه برگشت و لباسها را برای بردن به خشکشویی برداشت به خواروبار فروشی رفت سپس خریدهایش را به خانه برد قبضها و صورتحسابها را پرداخت کرد و مانده حسابها را در دفتر خرج بررسی کرد جای خواب گربه را تمیز کرد و سگ را حمام کرد
ساعت دقیقا 1 شد و با عجله تختها را مرتب کرد لباس ها را شست جاروبرقی کشید، گردگیری کرد و کف آشپزخانه را جارو و طی کشید به سرعت رفت به مدرسه تا بچه ها را بردارد و در راه خانه با هم بحث کردند
شیر و کیک برایشان ریخت و بچه ها را سازماندهی کرد تا تکالیفشان را انجام دهند سپس میز اتو را برداشت و در حین تماشای تلویزیون لباس ها را اتو زد ساعت 4:30 بعدازظهر, سیب زمینیها را پوست کند و سبزی ها را برای درست کردن سالاد شست گوشت قل قلی درست کرد و لوبیاهای تازه را برای شام آماده کرد بعد از شام آشپزخانه را تمیز کرد و ماشین ظرفشویی را روشن کرد . لباسها را تا کرد، بچه ها را حمام کرد و آنها را خواباند ساعت 9 شب او بسیار خسته بود و با اینکه هنوز همه کارهای روزانه اش تمام نشده بود به تختخواب رفت تا عشق بازی کند صبح روز بعد او بیدار شد و سریع کنار تختش زانو زد و گفت
خدایا! من نمیدانستم که به چه چیزی داشتم می اندیشیدم. من خیلی اشتباه کردم که به خانه ماندن همسرم حسودی می کردم. خواهش میکنم، آه، آه، لطفا بیا قرارمان را برگردانیم. آمین خداوند با حکمت بیکرانش پاسخ داد:
پسرم میدانم که اکنون درس خودرا آموختی و من خوشحال خواهم شد که همه چیز را به روال گذشته اش بازگردانم. اما تو باید 9 ماه صبر کنی چرا که دیشب باردار شدی سلام این مطلب و از وبلاگ یکی از دوستای خوبمون برداشتیم به نظر ما جالب بود چون نشون میده که تو ذهن هر کس چیه؟ یا بهتر اینکه ما برای کارامون چه دلایلی داریم؟ یا چقدر تظاهر می کنیم؟ شما هم بخونید و نظرتون رو برای ما بزارین.
در آغوش کاناپه مهربانم نشسته ام و مثل همیشه موهای سینه ام را با دو انگشتم می پیچانم تا در هم تنیده شوند و به شکل موشک درآیند. بعد، چند موشک دیگر درست می کنم تا از لحاظ توان تسلیحاتی قوی تر شوم... هر کدام از این موشکها توان حمل یک کلاهک هسته ایی را دارند. فقط کافی است سینه ام را به سمت اسرائیل بچرخانم و نافم را فشار دهم...صدای زنگ آیفون تمرکزم را به هم می زند. نگاهی به مانیتور آیفون می اندازم و یک زن را می بینم که ابلهانه به دوربین زُل زده است. چقدر احمق و آشنا به نظر می رسد...خدای من! زنم است!...یک ماهی می شود که با خاله خان باجی های فامیل یک تور ایرانگردی تشکیل داده اند. چقدر زود یکماه تمام شد ! مثل همیشه آسانسور لعنتی خراب است و مجبور شدم چمدانهای سنگین را از پله ها بالا بیاورم....وسط اتاق بغلم می کند. لباسش بوی عرق و دود گازوئیل می دهد...گونه هایش هم شور است. وقتی به حمام رفت خانه را وارسی میکنم تا چیز شک برانگیزی بر حسب تصادف این گوشه کنارها پیدا نکند، چون آنوقت مجبورم کل این هفته را برای اثبات بی گناهی ام حرف بزنم. یکی از چمدانها را باز می کنم تا دلیل سنگینی بیش از حدش را بفهمم. خدایا! اینجا یک بازار "سید اسماعیل" کوچک است!...صدای نا مفهومش از حمام به گوش می رسد که این خود دلیلی بر آن است که دیوانه تر شده، چون قبلا با خودش حرف نمی زد. وقتی از حمام بیرون آمد حوله اش را مثل عمامه سند باد دور سرش پیچید و خودش را روی کاناپه ام انداخت. هزار با گفته ام کاناپه مثل مسواک، یک وسیله شخصی است و دوست ندارم کسی خودش را روی کاناپه ام پرت کند...اینهمه جا...برود برای خودش یک کاناپه دست و پا کند...اه اه .... مشغول حرف زدن است و من تمام حواسم به آن دسته از موهایش است که از لای حوله بیرون افتاده و از نوکش قطره قطره روی کاناپه ام آب می چکد. می پرسم برایم چه سوغاتی آورده...موثر بود. مثل پنگوئن به سمت چمدانهای آنطرف اتاق دوید و من فرصت پیدا می کنم تا طوری روی کاناپه لم بدهم که دیگر جایی برای دوباره نشستنش باقی نماند... مثل شعبده بازها از داخل چمدانها خرت و پرتهای رنگی در می آورد و نشانم می دهد. به گمانم برای من خریده. وانمود می کنم که خیلی ذوق زده شده ام و برایش اطوارهای عاشقانه در می آورم. کاش بشود دوباره سفر برود. حیف من. چقدر زود تمام شد...دوباره مجبورم برگردم در آن خراب شده و هر روز شاهد مردی باشم که مثل دیوانه ها روی کاناپه کوفتی اش می نشیند و با موهای سینه اش موشک درست می کند. مجبورم بغلش کنم و خودم را ذوق زده نشان بدهم. تنش بوی عرق می دهد. نگاه کن موهای سینه اش دوباره فر خورده....شک ندارم قبل از آمدنم حسابی مشغول خل بازیهایش بوده. مایه آبرو ریزی و خجالت.. اصلا در حمام حواسم نبود که بلند بلند به بخت بدم لعنت می فرستم، هرچند می دانم نشنیده چون یا یکی از چمدانها را باز کرده و فضولی می کند یا خانه را وارسی می کند تا مدرک جرمی باقی نگذارد. عمدا همه موهایم را در حوله نپیچیدم تا کاناپه اش را خیس کنم. وقتی مثل بچه ها حرص کاناپه بد ترکیبش را میخورد قیافه اش حسابی دیدنی است. دلم برایش می سوزد و می روم تا سوغاتش را نشانش دهم.. نگاه کن خدای من.. کدام احمقی است که وقتی ببیند بعد از یک ماه برایش یک مایو بنفش راه راه و یک جفت جوراب پشمی سوغات آورده اند اینقدر ذوق کند....واقعا حیف من..... مرسی امیر مهدی جان این دو سری عکسای خنده دار و باحال و اول به خاطر برو بچه اهل دل گذاشتم بعد به خاطر امین که اهل شوخی و خنده است و اینجور عکسارو دوست داره لطفا برین ادامه مطلب و ببینین که عکسای خنده داری گذاشتم
اینم نمونش..... تازه این معمولیشه... حالا یه سری عکس خنده دار توی ادامه مطلب براتون میزارم که فکر نکنین زندگی فقط عشقه... نه بابا سوء تفاهم نشه عشقم هست اما خنده ام هست حالا شما نگاه کن ضرر نمیکنی...
این یه نمونش...
حال کردی حالا برو بقیش و نگاه کن... اگه حوصله داشتی یه نظری مظری چیزی بزار اگرم حسش نبود که بی خیال فقط نگا کن حالشو ببر آخه کی گفته بهشت زیر پای اینجور مادراست
این یکی دیگه بد تر...
باز از پدرا آدم زیاد توقع نداره چون کلا تعطیلا... اینم نمونش تازه خیلیم خوشحاله نه که کار خوبی کرده عکسم گرفته...
خدای عزیزم، من هر روز، روزی 8 ساعت سر کار میروم درحالیکه همسرم فقط در
آنها را به خشکشویی داد و به بانک رفت تا حساب پس انداز باز کند

************ ********* ********* ********* ******

ادامه مطلب
![]()

ادامه مطلب
..................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


![]()
| Design By : Pichak |














