عاشقانه برای عشقم

دوستان عزیز وبلاگ ما با یکسری اختلالات مواجه شده هیچ گونه از تبلیغات و لوگو ها رو نشون نمیده در اولین فرصت که درست بشه حتما اقدام می کنیم. پس صبورانه منتظر تغییرات باشید. سپاسگذاریم.

سلام

الان که داریم این پست و میزاریم داریم میخندیم آخه

میخوایم یه چیزی بگیم که انقدر بده مثل دیوونه ها شدیم با

عرض یک دنیا شرمندگی باید بگیم اون کاری که تو پست

قبلی نوشتیم امین جون پیدا کرده همون روز کنسل شد

دوستان دوباره واسمون دنبال کار باشین.

(نیلوفر): راستی کلاس آقای رشید پور فوق العاده بود، بی

نهایت اطلاعات عمومی بالایی داره ٣ ساعت یکسره حرف

زد نفهمیدم چجوری گذشت برعکسش دوشنبه این هفته ای

که گذشت با خانم مهناز شیرازی ( همون که خبر میگه)

کلاس داشتم از اولش گفت من عادت ندارم تو کلاسام

صحبت کنم تا آخرش یه کله حرف زد که هیچ تا ما یه کلمه

حرف میزدیم سریع میزد تو برجکمون. خیلیم خودش و

تحویل گرفت و گفت اگر انتقادی از خبر خوندنم و اجرام

دارین بگین بعد حرفش تموم نشده گفت البته من که ٢٠

سالمه کارم اینه اشکالی به من وارد نیست.

خداییش شما بودین اگر انتقادیم داشتین می گفتین؟؟؟؟؟

خلاصه این سه ساعت با آنتراک یه جوری تحمل شد اما

کلاس آقای رشید پور بی آنتراک سه سوت گذشت. بهمون

گفته کتاب جهان هولوگرافیک جالبه بخونید حالا اگر شماها

هم دوست داشتین بخرید بخونید.

 

امینم اینجاست سلام میرسونه میگه بابت تبریک ها و و

هدایاتون بسیار سپاسگذاره و ایشا الله جبران میکنه.

دوستون داریم یه دنیا. یه داستانم گذاشتیم آقایون و

خانومها بخونن حالش و ببرن. ( درس عبرتی باشه برای

آقایون که به خانوما حسودی نکنن)

مردی ناخوش و خسته شده بود از اینکه باید هر روز به سر کار برود درحالیکه

همسرش در خانه به سر میبرد   

و بعلاوه به او حسودیش شد، چرا که همسرش بسیاری تعاریف و آرزو و

تبریک در روز زن دریافت کرده بود 

دلش خواست که همسرش بفهمد که او چه کارهایی انجام میدهد

:پس آرزو کرد 

 

SALIJOON.INFO خدای عزیزم، من هر روز، روزی 8 ساعت سر کار میروم درحالیکه همسرم فقط در

خانه میماند. میخواهم او بداند که من چه سختی را تحمل میکنم. پس تقاضا دارم

که اجازه دهی بدن من و او با هم جابجا شود، تنها برای یک روز. آمین

خداوند با حکمت بیکرانش آرزوی مرد را

برآورده کرد

 .

.

.

.

.

لباس های مدرسه بچه ها را مرتب کرد، به آنها صبحانه داد

SALIJOON.INFO

ناهارشان را بسته بندی کرد، آنها را به مدرسه برد

به خانه برگشت و لباسها را برای بردن به خشکشویی برداشت 

SALIJOON.INFOآنها را به خشکشویی داد و به بانک رفت تا حساب پس انداز باز کند  

SALIJOON.INFO

 

به خواروبار فروشی رفت

سپس خریدهایش را به خانه برد 

SALIJOON.INFO

قبضها و صورتحسابها را پرداخت کرد و مانده حسابها را در دفتر خرج

بررسی کرد  

SALIJOON.INFO

جای خواب گربه را تمیز کرد و سگ را حمام کرد

ساعت دقیقا 1 شد 

SALIJOON.INFO

و با عجله تختها را مرتب کرد 

SALIJOON.INFO 

لباس ها را شست

SALIJOON.INFO

جاروبرقی کشید، گردگیری کرد و کف آشپزخانه را جارو و طی کشید 

SALIJOON.INFO

به سرعت رفت به مدرسه تا بچه ها را

بردارد و در راه خانه با هم بحث کردند

شیر و کیک برایشان ریخت

SALIJOON.INFO

و بچه ها را سازماندهی کرد تا تکالیفشان را انجام دهند

SALIJOON.INFO

سپس میز اتو را برداشت و در حین تماشای تلویزیون لباس ها را اتو زد

ساعت 4:30 بعدازظهر,

SALIJOON.INFO

سیب زمینیها را پوست کند و سبزی ها را برای درست کردن سالاد شست

SALIJOON.INFO

 

گوشت قل قلی درست کرد و لوبیاهای تازه را برای شام آماده کرد

   بعد از شام

SALIJOON.INFO

آشپزخانه را تمیز کرد و ماشین ظرفشویی را روشن کرد  .

SALIJOON.INFO

لباسها را تا کرد، بچه ها را حمام کرد و آنها را خواباند

ساعت 9 شب

SALIJOON.INFO

او بسیار خسته بود و با اینکه هنوز همه کارهای روزانه اش تمام نشده بود به تختخواب رفت تا عشق بازی کند

SALIJOON.INFO

 

صبح روز بعد

او بیدار شد و سریع کنار تختش زانو زد و گفت

SALIJOON.INFO

خدایا! من نمیدانستم که به چه چیزی داشتم می اندیشیدم. من خیلی اشتباه کردم که به خانه ماندن همسرم حسودی می کردم. خواهش میکنم، آه، آه، لطفا بیا قرارمان را برگردانیم. آمین

 

خداوند با حکمت بیکرانش پاسخ داد:

پسرم میدانم که اکنون درس خودرا آموختی و من خوشحال خواهم شد که همه چیز را به

روال گذشته اش بازگردانم. اما تو باید 9 ماه صبر کنی چرا که دیشب باردار شدی

:13:

:thankyou:

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٧ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

سلام

یه سلام خیلی گرم و پر مهر. خدا میدونه چقدر دلمون براتون تنگ

شده بودو فقط خدا میدونه تو این چند وقتی که نبودیم چه روزای

بد و سختی رو گذروندیم که از ته دلامون که بازم یکی شد

امیدواریم برای هیچ کس اتفاق نیوفته ما تا مرز طلاق رفتیم و فقط

خدا و تلاشهای خودمون ما رو دوباره به هم متصل کرد. هیچ

کس،از خانواده هامون تا دوستامون حتی خودمون باورمون

نمیشد و نمیشه که اون روزا اتفاق افتاد. روزایی که سو تفاهمات و

حسودی دیگران  داشت ما رو از هم جدا میکرد اما محک خوبی

برامون بود چون مطمئن شدیم از عشق خالصی که تو قلبامون موج

میزد، چون نذاشتیم زندگیمون خراب بشه چون غرور و گذاشتیم

کنار و برای کنار هم موندن بهم التماس کردیم و با اشک و التماس

زندگی پر عشق و شاد گذشتمون رو از خدا طلب کردیم و خدا

هم لطفش رو در حق ما تموم کرد و تمامی موانع رو از سر

راهمون برداشت و اوضاع رو حتی خیلی بهتر از قبل کرد. بازم

خدا رو بی نهایت شکر به خاطر خلوص عشقمون.

 

یه پیشکش هم براتون داریم که امیدواریم خوشتون بیاد.

دوستون داریم همیشه و همه جا

امین و نیلوفر

 

دخترک شانزده ای ساله بود که برای اولین بار عاشق

 

یک پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و

همیشه شاگرد اول کلاس بود.


دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را

به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه

می داشت و دورا دور او را می دید احساس خوشبختی

می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را

گرم می کرد.

او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر

روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت

و کاغذ رابه شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک

بطری بزرگ می انداخت.

دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری

مثل او  دختری با مــوهای بلند و چشمان درشت را

دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیــاه ولی کوتاه داشت و وقتی

لبخند میزد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر

با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.

یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای

دوست پسرهای خودنامه می نوشتند یا تلفنی با آنها

حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از

مدتها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای

نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را

بدون توجه پشت سر می گذاشت.

به یاد نداشت چند بار دستهای دوستی را که به سویش

دراز می شد، رد کرده بود.

در این چهارسال تنها در پی آن بود که برای فوق

لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته

شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را

کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد

دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل

شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر

مثل گذشته ادامه داشت وبطری های روی قفسه اش به

شش تا رسیده بود.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که

شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال

ورشکستگی است.

همسـرش از او جداشده و طلبــــکارانش هر روز او را

آزار میدهند.

دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.

شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف

زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش

در آن بود در دست پسر گذاشت.

پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند

دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و

تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های

دختر تجارت خود را نجات داد.

روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و

۲۰درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه

را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست

هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک

زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد،در آخرین روزهای

زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می

ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای

خانواده اش، پسر را باز شناخت و گفت: در قفسه

خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای

من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال

استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در

دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی

این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش،

مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک

جواب داد: از بطری روی کتابخانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:

  * معنای خوشبختی اینست که در دنیاکسی هست*

   

           *که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد*

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٠ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

سلام اول یه خبر خوب داریم : علی عزیز دوباره

برگشت پیشمون و حضور گرمش رو توی دنیای مجازی

باز هم جشن می گیریم.

دوم اینکه بازم یه داستان خیلی قشنگ می خوایم بهتون

تقدیم کنیم و مثل همیشه مشتاقانه منتظر حضور گرمتون و

نظرات پر مهرتون هستیم.

 

 

کنار خیابون ایستاده بود... تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...  جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو بهم بریزه
 

و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش

می درخشید و چشمک می زد... خودش بود...
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن، بارون بود و بارون ...    پرسید :  مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم ... مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جرات دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم

می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو  موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ، به خدا خودش بود
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
 نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی  کارا رو خراب می کرد ،
 توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
 بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ، خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تاهمیشه دنبالش باشم،عاشقی کنم براش
 میگفت : بهت نیاز دارم ...  ساکت می موندم ،
 میگفت : بیا پیشم ، میگفتم : میام ... اما نرفتم ،
 زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ، دلم می خواست بسوزم ،
 شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شدو معشوق من،از دستم پرید
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
 و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر ازتمام مدتی که توی این ده سال میزد
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ...

صدای باز شدن در اومد و بعد ... بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،

برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...  
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ،

 زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و

بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟ نه ...
عاشق تر شده بودم عاشق تر و دیوانه تر ...

چه کردی با من تو ...  چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ...

 

 

ما رو از خوندن احساسات قشنگتون بی نصیب نذارینا!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۱ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

سلام به همه ی دوستای خوب و همراهان همیشگی و

بازدید کننده های عزیزما باره اولی که این داستان و

خوندین رفتیم هر کدوم یه گوشه نشستیم گریه کردیم اما

حتی یک ذره هم آروم نشدیم. بارها و بارها خوندیمش اما

لحظه ای از خوندنش سیر نشدیم.

حالا هم این مطلب و نذاشتیم که اشک رو مهمون چشمای

زیبا و بهاریتون کنیم بلکه گذاشتیم تا شما ها این شانس

رو داشته باشید تا یکی از زیباترین داستانهای زیبا و

غم انگیز عاشقانه رو بخونید و شما هم حستون رو از

خوندن این داستان زیبا بهمون بگید.

پس مثل همیشه منتظرتون هستیم عاشقانه و مشتاقانه... 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی

دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که

خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی

نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .

همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و

نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .    اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد ,

 واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدیدو کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ...

فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .
و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو

نگاه کرد .   ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید

روی دکمه های پیانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد

 دوباره اونو دید .

با همون مانتوی سفید، با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .
و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .  چقدر آرامش بخشه .
اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .
دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه میکرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .
شب های متوالی همین طور گذشت .
هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای دخترک بزنه .
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی این براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش

 فرو می رفت .
سه شب بود که اون نیومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر

می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط

می شد .
اونشب دختر غمگین بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک میریخت.
سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دختر رو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد

خلاصه می کرد .
نمی تونست گریه دختر رو ببینه .
چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
همه چیشو از دست داده بود .
زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که

نمی شناخت خلاصه شده بود .
یه جور بغض بسته سخت
یه نوع احساسی که نمی شناخت
یه حس زیر پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل

مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
یک ماه ازش بی خبر بود .
یک ماه که براش یک سال گذشت .
هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی

دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و

 چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط یه بار دیگه دیدن اون دختر بود .
یه بار نه ... برای همیشه .
اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختربا همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد ...
دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .
و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم

بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه
زرد چشمشو زد .
یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی

سینه اش لغزید پایین .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو

 به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ...

به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمی اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت

با تموم وجودش

فقط برای اون
مثل همیشه
فقط برای اون زد

اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه
پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره
دختر می خندید
پسر می خندید
و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسیقی
بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٠ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

داستان  جذابیت

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی

نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای

تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری

حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و

پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان

روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :

میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟

یک دفعه کلاس از خنده ترکید

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با

نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که

موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه

و از جمله من پیدا کند :

اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی . ‘

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی

است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید

که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه

باشند .

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می

گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و . به یکی از

دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم

مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .

آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران

بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه

های مثبت فرد اشاره می کرد . مثلاً به من می گفت

بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز

دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من

از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را

فهمیده بود .

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب

شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش

احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

 ۵ 
سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه

ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و

وقار همیشگی اش گفت :

برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود ! ‘

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم

بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند .

روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان

در چیست ؟

همسرم جواب داد :

من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم . ‘

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید .

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٥ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

وقتی این و داشتم می خوندم همش چهره ی نیلوفر جلوی

چشمام بود ولی وقتی به آخرش رسیدم احساس کردم بدنم

سرد شده و دارم میمیرم ناراحتگریه بعد یادم اومد خدا رو شکر

این داستانه... ایشالله نیلوفرم١٠٠٠ سال خوش و سالم

کنارمن بمونه و یه تار مو از سرش کم نشه...

به قول نیلوفر فقط بی معرفتی نکنید بدون نظر خونه ی ما

رو ترک کنید...

نظرتون و بگید تا ما هم بازم از این آپای خوندنی براتون

بزاریم... ما منتظرتون هستیم....

عشق واقعی

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .

رنگ چشاش آبی بود می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .

رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…


وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو

زیر موهاش بگیرم

مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .


دوستش داشتم .


لباش همیشه سرخ بود .

مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …

وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد

اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی

چشمام جمع میشد.

دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .

دیوونم کرده بود .

اونم دیوونه بود .

مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .

دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .

می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .

اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .

بعد می خندید . می خندید و…

منم اشک تو چشام جمع میشد .

صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .

قدش یه کم از من کوتاه تر بود .

وقتی می خواست بوسش کنم ٫

چشماشو میبست ٫

سرشو بالا می گرفت ٫

لباشو غنچه می کرد ٫

دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .

من نگاش می کردم .

اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .

تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫

لبامو می ذاشتم روی لبش . داغ بود .

می سوختم . همه تنم می سوخت .

دوست داشت لباشو گاز بگیرم .

من دلم نمیومد .

اون لبامو گاز می گرفت .

چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …

وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫

نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .

شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش

می داد .

من هم موهاشو نوازش میکردم .

عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .

شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .

دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫

لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫

جاش که قرمز می شد می گفت :

هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .

منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .

تا یک هفته جاش می موند .

معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .

تموم زندگیمون معاشقه بود .

نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .

همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫

میومد و روی پام میشست .

سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .

دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫

می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟

می گفتم : نه

می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …

بعد می خندید . می خندید ….

منم اشک تو چشام جمع می شد .

اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو

بخوره .

وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .

با شیطنت نگام می کرد .

پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .

مثل مجسمه مرمر ونوس .

تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .

مثل بچه ها .

قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …

وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .

بعد یهو آروم می شد .

به چشام نگاه می کرد .

اصلا حالی به حالیم می کرد .

دیوونه دیوونه …

چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .

لباش همیشه شیرین بود .

مثل عسل …

بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .

نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .

می خواستم فقط نگاش کنم .

هیچ چیزبرام مهم نبود .

فقط اون …

من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .

خودش نمی دونست .

نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .

تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو

نشون داد .

بهار پژمرد .

هیچکس حال منو نمی فهمید .

دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .

یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫

دستموگرفت ٫

آروم برد روی قلبش ٫

گفت : می دونی قلبم چی می گه؟

بعد چشاشو بست.

تنش سرد بود .

دستمو روی سینه اش فشار دادم .

هیچ تپشی نبود .

داد زدم : خدا …

بهارمرده بود .

من هیچی نفهمیدم .

ولو شدم رو زمین .

هیچی نفهمیدم .

هیچکس نمی فهمه من چی میگم .

هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫

هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫

هنوزم دیوونه ام.................ناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریهناراحتگریه

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

این نوشته یه شاهکاره و از وبلاگ یکی از بهترین

دوستامون براتون انتخاب کردیم که به زودی به لینکهای 

ما اضافه میشه و معرفیش می کنیم

ما که بعد از خوندنش چشمامون پر اشک بود شما رو

نمیدونیم.......؟!

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...

دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین

انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای

لرزان گفت : بله خانوم؟

 

و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره

نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در

مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!

دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به

زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش

حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش

خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک

بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول

داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من

دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت

قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین

سارا ...

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . .

 

معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه  

خدایی اگه نظر نذارین خیلی نا مردیه!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٧ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()


Design By : Pichak