عاشقانه برای عشقم

دوستان عزیز وبلاگ ما با یکسری اختلالات مواجه شده هیچ گونه از تبلیغات و لوگو ها رو نشون نمیده در اولین فرصت که درست بشه حتما اقدام می کنیم. پس صبورانه منتظر تغییرات باشید. سپاسگذاریم.

 با یکم تاخیر خلاصه آپ کردیم

سلام

این نوشته توسط من (نیلوفر) دریکی از روزهای عاشقانه

و دور از امین عزیزم تقدیم بهش شده امیدواریم خوشتون

بیاد...

منتظر نظرات قشنگتون هم هستیم.....

 

   

   کجایی که دلم بیش از پیش مشتاق دیدار است و

غریبانه تو را به سوی خویش می خواند؟ دلی که همه

آرزویش را با تو تمام می بیند...

   نازنینم! برای چشمان چو دریای تو می نگارم که

آسمان بارانی چشمانم را به نم عشق در سرا پرده ی

بی زبانی ها فرا خواند و مرا در سرزمین دلتنگی ها

به تنهایی سپرد.

   دلتنگم؛ دلتنگ آن نگاهی هستم که غریبانه نگاهم

را خواهان است و مشتاقانه مرا به سوی خود می

خواند بدون آنکه بداند چقدر به این نگاه دلخوشم.

   دوستت دارم؛ قسم به آن خدایی که می پرستی

دوستت دارم و نگاه عاشقت را با دنیایی عوض
نمی کنم، حتی نگاه دیگری را به آستانه ی دل راه

نمی دهم.

   نازنین ترینم! خواهان دل مهربان و صمیمی توام،

کاش کنارم بودی تا تمام دلتنگی هایم رنگ بی رنگی

به خود می گرفت.

   تنها آشنای من در این وادی غم تو هستی، پس قول

بده هیچ وقت دل عاشقم را تنها نگذاری و همیشه

نگاهت را ارزانی چشمان همیشه عاشقم کنی.

  بدان تنها بهار دلم توئی و جز تو هیچ بهاری در دل

ندارم، پس باش تا هیچ بهار یا پاییزی به خود اجازه 

ورود ندهد.

دوست دارم بدون تااااااااااااااااا.............

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۸ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

گفتم: دوستت دارم

نگاهی به من کرد و گفت: چند تا؟

دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم

اما اون به کف دستام نگاه کرد که خالی بود...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٧ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

این عکس هدیه ی همسرم به منه

دلم میخواد همه  هدیه ی قشنگم و ببینن

مرسی امین عزیزم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

این عکس با یک دنیا عشق تقدیم به همسر عزیزم

به مناسبت برگشتنش از مسافرتی که رفته بود 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

تقدیم به امین عزیزم

 برای تمام روزهایی که فکرمی کنه

کنارش نیستم

اما حتی اگر جسمم پیشش نباشه

روحم همیشه کنارشه 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٢ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٢ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

مرداب تنها بود و من تنها تر

مرداب آرام بود و من هم در آرامش به او نظاره میکردم

مرداب ساکت بود و مرا نیز سکوت فراگرفته بود

مرداب را دوست دارم

او بزرگ است

آرام است

ولی غمگین

و دل پر دردی دارد

حتی تکان هم نمی خورد که اگر تکان بخورد

وآرامشش به هم بخورد دیگر مرداب نیست!

با همه اینها ناگهان از او بدم آمد و متنفر شدم

چون از بی تحرکی و بی تعصبی او را لجن فرا گرفته...

مرداب تنها بود و من تنها تر یادتان باشد مرداب نمانید...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٧ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

روزی که می خواست بره 10 تا بذر گل بهم داده گفت :

این 10 تا بزر رو بکار ،

هر وقت جوونه زدن من بر میگردم

منم اونا رو یکی یکی کاشتم ،

اما انگار این آخریه قصده جوونه زدن نداره

من اونقدر عاشق بودم که نفهمیدم

یک سنگ ریزه هیچوقت جوونه نمیزنه....

 یعنی اون هیچوقت بر نمیگرده ....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٧ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

انگار برای عاشقی آفریده شده بود یا نه؟!؟!؟!

برای رسوندن خبری از عاشقی به معشوقی یا
از معشوقی به عاشقی...

قاصدک رو گرفتم این بار هیچ خبری با خودش نداشت

اما نذاشتم بی خبر بره

تو گوشش زمزمه کردم و اون و به باد سپردم...

قاصدک نرفته برگشت و گفت:

شونه های من برای رسوندن این خبر ضعیف هستن،

این خبر سنگینه و این عشق بزرگ...

گفتم: برو...............

قاصدک به فکر فرو رفت، بعد لبخندی زد و گفت:

از دوست داشتن تا عاشق بودن را طولانییه،

راهی از رنج و عشق و صبوری

و هر کسی به این راه آشنا نیست...

پس عاشق اون کسی باش که

جواب عشقت رو خوب بده

بدرود.../

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٤ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

امشب روی نرده های پل با چشمهای بسته راه می روم

تا نشانت بدهم چه دلی دارم

فردا زیر پل دیدنی است...!!!

دل من روی زمین، زیر پل ریخته است...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٤ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

کجایی که ببینی به یاد تو تا به سحر

کوچه رو پرسه میزنم

به آدما خاک می پاشم

به آیینه ها سنگ میزنم

فقط بدون! بدون تو دنیا برام رنگ نداره

زندگی لبخند نداره 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

این است نمونه ی لحظه های عاشقانه ی ما...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

می مونم تا همیشه چشم به راهت

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

اینه حاله من وقتی کنارم نیستی امینم

اینه چشمای من وقتی ولع دیدنت و داره

 دیگه چجوری باید بگم دلم برات تنگ میشه...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

 

 

سنگها زدند و بالهایم شکست

پرنده ی بال شکسته شاید پرواز کند

اما

هیچ گاه اوج نمی گیرد

مانند انسان دل شکسته...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

 

هرچند که امین من هیچ وقت دلم و نمیشکونه

و این واقعا یه حقیقت

و من از این بایت هم بهش افتخار می کنم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

بیا دنیارو تقسیم کنیم:

ستاره ها مال تو ،آسمون مال من

ماه مال تو، خورشید مال من

اصلا همشون مال تو ،ولی تو مال من

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

esarate eshgh

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

اگر می توانستم مجازاتت کنم

از تو می خواستم......

به اندازه ای که تو رو دوست دارم

مرا دوست داشته باشی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

 

بهت نمی گم که هر چی بخوای بهت میدم،

چون همه چیزم تویی،

نمی خوام خوابتو ببینم،

چون تو خیلی خوش تر از خوابی،

اگه یه روزی چشمات پر از اشک شد و

دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی، صدام کن 

بهت قول نمی دم که ساکتت کنم

 اما منم پا به پات گریه می کنم.

اگه دنبال مجسمه سکوت می گشی

تا سرش داد بزنی،

صدام کن قول میدم ساکت بمونم 

 اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی،

صدام کن، قلبم تنها خرابه ی وجود توست 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

 

نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت

 تنها عشق بی دلیل بود

که تو دلیل آن شدی...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٤ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

 

 

 دوباره روی چمن های باغ سبز خیالم دراز کشیده ام

وبه آسمان خیره شده ام.

تو مثل همیشه جلوی چشمانم هستی.....

نسیمی آرام خیالت را با خود می برد

پلکهایم این بومهای نقاشی شده از چهره ات را

آرام می گشایم...

آه ه ه ه ه........

هنوز عاشقم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٤ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

 

تودلت می خواهد برایت از چه بگویم؟

از سپیدی صبح یا سیاهی شب؟

ازسپیدی برف یا از سیاهی ذغال؟

از سپیدی صلح یا از سیاهی جنگ؟

از سپیدی عشق یا سیاهی نفرت؟

از سپیدی وصل یا از سیاهی جدایی؟

از سپیدی شادی یا از سیاهی غم؟

از..................

اگر دلت نخواهد هیچ سخنی نخواهم گفت اما اگر بخواهی

جز از سپیدی نمیگویم...

زیرا من برای وصف سیاهی به دنیا نیامده ام.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٤ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

 

می خواهم تو را با تمام وجود فریاد کنم اما

حنجره ام پر است از بغض های نشکفته.

می خواهم نامت را صدا کنم اما نفس در سینه ام حبس شده...

کاش می توانستم دلتنگیهایم را روی تکه ای ابر بنویسم

تا بدانی که اگر ببارد...

باران دنیا را می گیرد... 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٤ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

 

مهم نیست که فردا چی میشه،مهم اینه که امروز دوست دارم.

مهم نیست فردا کجایی،مهم اینه هر جا هستی دوست دارم.

مهم نیست تا ابد با هم نباشیم،مهم اینه تا ابد دوست دارم.

 مهم نیست قسمت چی میشه، مهم اینه قسمت شد

دوست داشته باشم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٤ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

کسی را در خواب دیدم که دستهایش بارانی بود

کسی که در من رویید،

سوار بر اسب چوبی گفت:

سهم من سهم تو.

خواب کسی را دیدم که دلم برایش  تنگ شده

کسی که مثل آن روزها هنوز دوستم دارد.

دلم برای کسی تنگ شده که وقتی

سر بر سینه اش مینهادم آسمان آبی بود.

من خواب دیده ام که او به زودی

با یک بغل نیلوفر و خدایی که در این نزدیکیست

برای همیشه می آید.

 

                                            عاشق همیشگی تو

                                              نیلوفر

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۳ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

به نام آنکه یادش آرامش بخش دلهاست

برای شروع میخوام به یه نکته ی خیلی مهم اشاره کنم

من در بلاگفا هم وبلاگ دارم

اما اون وبلاگ فقط دل نوشتست برای از یاد نبردن

 تلخی ها  و شیرینی ها

اما این وبلاگ رو تنها به عشق

تنها بهانه ی نفس کشیدنم و زندگی کردنم

امین عزیزم

ساختم و ادامه خواهم داد

شاید این کوچیکترین هدیه ی من برای

بهترین، فداکارترین، با گذشت ترین و عاشق ترین

همراه دنیا باشه

راسته متنی که ارائه شده هم اثری از

امین عزیزم که بی نظیر و قهارانه با کلمات خلق کرده. 

به امید اینکه بتونم بهترین و عاشقانه ترین مطالب

رو براتون بنویسم.

                                                                                              

                                                                                                                                                    نیلوفر

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٧ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()


Design By : Pichak