دوستان عزیز وبلاگ ما با یکسری اختلالات مواجه شده هیچ گونه از تبلیغات و لوگو ها رو نشون نمیده در اولین فرصت که درست بشه حتما اقدام می کنیم. پس صبورانه منتظر تغییرات باشید. سپاسگذاریم.
سلام به همه دوستای خوبمون مخصوصا اونایی که جویای حالمون هستن تو این مدتی که آپ نکردیم مهم ترین اتفاقی که افتاده اینه که من (نیلوفر) رفتم سر یه کاری که ماهی 340000 تومن حقوق میگیرم و از این ماه بیمه هم میشم. انصافا امین خیلی حمایتم کرده و سعی کرده سختیها و روزایی که کارم طولانی شده رو تحمل کنه (البته وظیفشه چون من بیشتر از اینا حمایتش کردم و میکنم!) امروز روز تولد امین جونمه که بیشتر از همه دنیا دوسش دارم امین جونم تولدت مبارک اینم کیک خشگل تولد عزیز دلم اینم یه عکس ویژه که خود امین میدونه جریانش چیه امسال بعد از سالها اولین سالیه که من و امین واسه روز تولدش کنار هم نیستیم. دیروز رفت شمال آخه مامانش و باباش هفته پیش رفتن مکه و 2 روز دیگه میان. امین جونمم رفته خونه رو یکم مرتب کنه و وسایل و کارای مربوط به اومدن مامانش اینارو آماده کنه. به جاش امسال ولنتاین رمنسی داشتیم. راستی ولنتاین به همتون مبارک یه عالمه عکس و مطلب خشگل براتون توی ادامه مطلب گذاشتیم که امیدواریم خوشتون بیاد. درست به همان اندازه که این روز را دوست داریم، استرس و اضطراب زیادی هم داریم. باتوجه به بالا رفتن شدید قیمت گل و شکلات و جواهرات به مناسبت این روز، فشار و استرس برای پیدا کردن هدیه مناسب غیرقابلاجتناب است. البته تمام سعی ما این است که هدیه را از صمیم قلب به عشقمان بدهیم و میدانیم که عشق باارزشترین قسمت این اتفاق است. اما بااینحال، کنترل استرسمان کمی دشوار است. را فراموش نکنید. در زیر به 7 کاری که باید شدیداً از انجام آن در این زمان از سال خودداری کنید اشاره میکنیم: بقیش با یه عالمه عکس خشگل تو ادام مطلب... راستی نظر یادتون نره! مثل تیتری که انتخاب کردیم سلام با نهایت شادی و خوشحالی و احساس خوشبختی (نیلوفر): راوی این پست تنها خودمم و امین فقط داره نگاه میکنه. دنیا برای من هر روز و هر روز متغیر و متفاوت. تا چند وقتی بعد از آپ قبلی حال خوشی نداشتم و دچار افسردگی شده بودم به صورت حاد. دائما گریه میکردم ومنی که حراف بود کاملا ساکت شده بودم و خیلی عصبی و غمگین و جالبه که امین هر روز و هر روز حالش خوب میشد و از حال وهوای غم و بلاتکلیفی بیرون میومد و چاق هم شده بود البته وقتی میدید من حالم خوب نیست شدیدا بهم میریخت و ناراحت میشد اما حال و هوای خوب بهش قالب بود. خلاصه طبق معمولی که خیلی خفن با دنیایی از اشک با خدا درد دل می کنم حالم خوب شد و رفته رفته حال وهوای خوب امین رو من هم تاثیر گذاشت به همون دلایلی که تو پست قبلی هم بهش اشاره کردم یعنی تنها به خاطر احترام به خواسته امین تلاش کردم که امین به هدفش برسه هرچند که کماکان مخالف بودم و هستم اما تو این روزا با صحبتهای زیادی که با امین داشتم خیلی بیشتر قانع شدم که امین بازیگر بشه. اما همه شما شاهد باشین که اگر امین بازیگر شد و من و ول کرد و آدم بد و هرزه ای شد و خلاصه از اینی که من امروز عاشقشم دور شد بهم حق بدین که تا ابد بگم هیچ مردی لیاقت اعتماد رو نداره و کمک کردن بهشون برای رسیدن به هدفشون اشتباه محضه چون مردها ذاتا بی جنبه و بی ارزشن باید همیشه عقب بمونن (امین ناراحت شده و داره میگه آخه خانوم این چه حرفاییه میزنی مگه هرکی بازیگر میشه آدم بد وهرزه ای میشه؟! من نظر خودم و نمیگم و به صورت سه نقطه نشون میدم ...) اما..................... امین دانشگاه قبول شده اونم تو رشته گیاه پزشکی البته مامانم هم تو همین رشته تو همون دانشگاه قبول شده دیروز که سه نفری رفتیم دانشگاه برای ثبت نام خیلی خوب بود من حس خیلی خوبی داشتم احساس میکردم که دنیای جدیدی در انتظار امین. دنیایی که امین رو به ترقی و تعالی بیشتری هدایت میکنه و من از این موضوع خیلی خوشحالم. مامانم و امین خیلی خوشحالن که دانشگاه قبول شدن و منم از خوشحالیشون خیلی خوشحالم شما هم براشون دعا کنید که موفق بشن. راستی قرار شده امین بره کلاسای بازیگری آقای سمندریان یعنی من دنبالشم که بره، + باشگاه هم میخواد بره، اگر یه کار نیمه وقت هم پیدا کنه حتما میره و اگر وقتی براش موند کلاس زبان یا موسیقی هم میخواد بره. خلاصه برنامش خیلی شلوغه تنها چیزی که این وسط معلوم نیست تاریخ روز عروسیمونه البته امین خودش میگه که روز عروسیمون در اولویت برنامه هاشه البته نمیدونم چرا ولی اگه راستش و بگم باورم نمیشه آخه با این برنامه شلوغ به نظر شما میشه؟! خلاصه بیشتر از این سرتون و درد نمیارم بابت اینم که واسه پست قبل خبرتون نکردم معذرت میخوام اگر ممکنه اون پست رو هم بخونید و نظر بدین خواهشا + برام دعا کنید زندگیم سر و سامون بگیره دنیا و روزا داره خیلی سخت بهم میگذره. امین به همتون سلام میرسونه. دوستون داریم. پیشمون بیاین و تنهامون نذارین. همیشه منتظر حضور گرم و پر مهرتون هستیم. (این هم دستای هم من و امین که کماکان با عشق تو دست همدیگه است) امین و نیلوفر سلام سلام سلام یه دنیا شرمنده ایم که انقد تاخیر داشتیم مشکلات زندگی انقدر مشغولمون کرده بود که واقعا متوجه نشدیم که کی سال به نیمه رسید خلاصه خوب و بد داره میگذره ولی اگر بخوایم انصاف و رعایت کنیم باید بگیم که امسال خیلی داره بهتر از پارسال میگذره البته بیشتر برای امین 3/مرداد/90 من (نیلوفر) 22 ساله شدم و این مهمترین رخداد زندگیم در نیمه اول سال بوده تو این مدت سعی کردیم که بیشتر هوای همدیگرو باشیم و زندگی رو آسونتر بگیریم و امین توی این موضوع خیلی موفق تر بوده. امین برنامه جدیدی برای زندگی طراحی کرده و داره با سرعت نور به سمتش حرکت میکنه اصولا هم نظر من چندان براش مهم نیست و فقط به من غر میزنه که منطقی نیستی و تماما خودش منطقی به هر حال ما کماکان هستیم و زندگی میکنیم نظرات پر لطفتون رو هم دریافت می کنیم و حدودا 95% رو هم پاسخگو بودیم. بازهم منتظر نظرات پر مهرتون و حضور گرمتون هستیم. (نیلوفر): من در ادامه مطلب کمی درد دل کردم که اگر دوست داشتین میتونید بخونید و نظرات و پیشنهاداتتون رو هم بگین من مشتاقانه منتظرتون هستم. دوستون داریم امین و نیلوفر سلام امشب یه جورایی با لحن جدی می خوایم آپ کنیم. میخوایم از سال٨٩ که بر ما گذشت بگیم. کلیت قضیه اینه که سال بدی داشتیم. اما در کنار همه بدی ها، تلخی ها و سختی ها روزهای خوب و خوش مثل همین امروز کم نداشتیم. از قبول شدن من توی اون جشنواره صدا و رفتن به کلاس های گویندگی تا روزهایی که فکر نمیکردیم اگر توی اون روزها قرار بگیریم حتی بتونیم تبسم بکنیم چه برسه به خنده و شادی و عاشقی کردن..... بدترین اتفاقات امسال بیکار شدن امین و بعد اتفاقاتی بود که در شهریور ماه امسال رخ داد و واقعا من رو به شخصه دچار شک روحی و روانی شدیدی کرد که کماکان عوارضش با من مونده به هر حال هرچی که بود گذشت و توی این مدت مدیون یک نفر شدیم که فکر نکنیم با هیچ چیز و هیچ کاری بتونیم الطافش رو جبران کنیم. اون هم مادر عزیزم که اگر نبود نمیدونیم چی به سرمون میومد چه از لحاظ مالی چه از لحاظ روحی که تا جایی که تونست بهمون انرژی ودلگرمی داد. مامان مژگان عزیزم خیلی دوست دارم و از خدا میخوام بهم قدرت بده تا قدری از محبتات رو بتونم جبران کنم. بی خیال ما مطمئنیم که در سال ٩٠ اتفاقات خوب در انتظار ما نشستن و ما با انرژی خاصی میخوایم وارد سال جدید بشیم شما هم دعامون کنید تا در اولین فرصت امین عزیزم یه کار خوب پیدا کنه. مطلب جالبی رو در مورد هفت سین ایرانی براتون آماده کردیم که امیدواریم خوشتون بیاد از صمیم قلبهامون که مثل همیشه یکیه امیدواریم سالی سرشار از موفقیت، سلامت، سعادت، عشق، شادی، شادکامی و تحقق تمام آرزوهای قشنگتون باشه. موقع سال تحویل تو رو خدا دعامون کنید. دوستون داریم یه دنیا بهــــــــار ٩٠ مبــــــارکـــــ
سفره هفتسین ایرانی هفتسین سفرهای است که ایرانیان هنگام نوروز میآرایند. آنچه که در این سفره قرار میگیرد، باید دارای پنج ویژگی زیر باشد: 1.پارسی باشد؛ 2.با بند واژهٔ «س» آغاز شود؛ 3.ریشهٔ گیاهی داشته باشد؛ 4.خوردنی باشد؛ 5.اسم مرکب نباشد. یعنی نام آنها از واژه های ترکیبی ( مانند سبزی پلو، سیر ترشی، سیب زمینی و مانند آنها) ساخته نشده باشد. با نگرش به آنچه که آمد، شگفتی بزرگیست که در بیست میلیون واژهی پارسی، نمیتوان هشتمی را برای هفت سینهای نوروزی پیدا کرد که دارای این پنج ویژگی باشند. بنابراین هر آنچه که دارای این ویژگیها نباشد - اگر چه با بند واژهٔ «س» هم آغاز شده باشد - نمیتوان جزء هفت سین به حسابش آورد. در زبان پارسی، تنها هفت چیز هستند که این ویژگیها را دارا هستند:
1.سیر : نماد اهورامزدا 2.سیب: نماد فرشته سپندار مذ، فرشته زن، باروری و پرستاری است.(اسفند) 3.سبزی: نماد فرشته اردیبهشت و نماد زندگی دوباره است. 4.سنجد : نماد فرشته خرداد و نماد عشق است. 5.سرکه: نماد فرشته امرداد و نماد صبر و شکیبایی و جاودانگی است. 6.سمنو : نماد فرشته شهریور و نماد خواربار است. 7.سماغ: نماد فرشته بهمن و نماد باران یا رنگ طلوع خورشید است.(بدانید که سماغ واژه پارسی است و نباید با بند واژه "ق" نوشته شود و سماک نام نژاده آن است.) کلمات مرکب مانند سیب زمینی و سیرترشی و کلماتی که مربوط به غیر روییدنی خوراکی مانند سپند، سنبل و سکه و ... باشند در این محدود قرار نمیگیرند و جز سینهای اصلی شمارش نمیشوند.بر این پایه: - سنبل (نه خوراکی است نه پارسی) تازی است - سکّه (نه خوراکی است نه پارسی) تازی است - سماور (نه خوراکی است نه پارسی) روسی است. همچنین سوزن
و سیخ و سه پایه و مانند اینها.
هرچند که در سفرهٔ هفت سین باید به هرحال هفت جزء که با آوای «سین» آغاز میشوند (نمادی از «سپنتا») چیده شود، ولی برای زینت و چیدمان دلپذیرتر سفرهٔ هفت سین، تقریباً همهٔ خانوادههای ایرانی اجزاء دیگری هم در سفره میچینند و در آرایش و رنگامیزی سفره شان نهایت خوش سلیقگی را اعمال میکنند. سلام الان که داریم این پست و میزاریم داریم میخندیم آخه میخوایم یه چیزی بگیم که انقدر بده مثل دیوونه ها شدیم با عرض یک دنیا شرمندگی باید بگیم اون کاری که تو پست قبلی نوشتیم امین جون پیدا کرده همون روز کنسل شد دوستان دوباره واسمون دنبال کار باشین. (نیلوفر): راستی کلاس آقای رشید پور فوق العاده بود، بی نهایت اطلاعات عمومی بالایی داره ٣ ساعت یکسره حرف زد نفهمیدم چجوری گذشت برعکسش دوشنبه این هفته ای که گذشت با خانم مهناز شیرازی ( همون که خبر میگه) کلاس داشتم از اولش گفت من عادت ندارم تو کلاسام صحبت کنم تا آخرش یه کله حرف زد که هیچ تا ما یه کلمه حرف میزدیم سریع میزد تو برجکمون. خیلیم خودش و تحویل گرفت و گفت اگر انتقادی از خبر خوندنم و اجرام دارین بگین بعد حرفش تموم نشده گفت البته من که ٢٠ سالمه کارم اینه اشکالی به من وارد نیست. خداییش شما بودین اگر انتقادیم داشتین می گفتین؟؟؟؟؟ خلاصه این سه ساعت با آنتراک یه جوری تحمل شد اما کلاس آقای رشید پور بی آنتراک سه سوت گذشت. بهمون گفته کتاب جهان هولوگرافیک جالبه بخونید حالا اگر شماها هم دوست داشتین بخرید بخونید.
امینم اینجاست سلام میرسونه میگه بابت تبریک ها و و هدایاتون بسیار سپاسگذاره و ایشا الله جبران میکنه.
دوستون داریم یه دنیا. یه داستانم گذاشتیم آقایون و خانومها بخونن حالش و ببرن. ( درس عبرتی باشه برای آقایون که به خانوما حسودی نکنن)
مردی ناخوش و خسته شده بود از اینکه باید هر روز به سر کار برود درحالیکه همسرش در خانه به سر میبرد و بعلاوه به او حسودیش شد، چرا که همسرش بسیاری تعاریف و آرزو و تبریک در روز زن دریافت کرده بود
دلش خواست که همسرش بفهمد که او چه کارهایی انجام میدهد :پس آرزو کرد خانه میماند. میخواهم او بداند که من چه سختی را تحمل میکنم. پس تقاضا دارم که اجازه دهی بدن من و او با هم جابجا شود، تنها برای یک روز. آمین
خداوند با حکمت بیکرانش آرزوی مرد را برآورده کرد . . . . .
لباس های مدرسه بچه ها را مرتب کرد، به آنها صبحانه داد ناهارشان را بسته بندی کرد، آنها را به مدرسه برد به خانه برگشت و لباسها را برای بردن به خشکشویی برداشت به خواروبار فروشی رفت سپس خریدهایش را به خانه برد قبضها و صورتحسابها را پرداخت کرد و مانده حسابها را در دفتر خرج بررسی کرد جای خواب گربه را تمیز کرد و سگ را حمام کرد
ساعت دقیقا 1 شد و با عجله تختها را مرتب کرد لباس ها را شست جاروبرقی کشید، گردگیری کرد و کف آشپزخانه را جارو و طی کشید به سرعت رفت به مدرسه تا بچه ها را بردارد و در راه خانه با هم بحث کردند
شیر و کیک برایشان ریخت و بچه ها را سازماندهی کرد تا تکالیفشان را انجام دهند سپس میز اتو را برداشت و در حین تماشای تلویزیون لباس ها را اتو زد ساعت 4:30 بعدازظهر, سیب زمینیها را پوست کند و سبزی ها را برای درست کردن سالاد شست گوشت قل قلی درست کرد و لوبیاهای تازه را برای شام آماده کرد بعد از شام آشپزخانه را تمیز کرد و ماشین ظرفشویی را روشن کرد . لباسها را تا کرد، بچه ها را حمام کرد و آنها را خواباند ساعت 9 شب او بسیار خسته بود و با اینکه هنوز همه کارهای روزانه اش تمام نشده بود به تختخواب رفت تا عشق بازی کند صبح روز بعد او بیدار شد و سریع کنار تختش زانو زد و گفت
خدایا! من نمیدانستم که به چه چیزی داشتم می اندیشیدم. من خیلی اشتباه کردم که به خانه ماندن همسرم حسودی می کردم. خواهش میکنم، آه، آه، لطفا بیا قرارمان را برگردانیم. آمین خداوند با حکمت بیکرانش پاسخ داد:
پسرم میدانم که اکنون درس خودرا آموختی و من خوشحال خواهم شد که همه چیز را به روال گذشته اش بازگردانم. اما تو باید 9 ماه صبر کنی چرا که دیشب باردار شدی (نیلوفر): سلام با یه عالمه خبر خوب اومدم. اولیش که مهم ترینشه تولد امین عزیزم *امین عزیزم ٢٨ سالگرد* *تولدت مبارک* امین عزیزم بیشتر از همه چیز و همه کس بعد از خدا دوست دارم، عاشقتم و دیوانه بار میپرستمت ایشا الله به همه آرزوهای قشنگت برسی و ١٠٠٠ ساله بشی سالم و سلامت. خبر دوم اینکه دقیقا همین امروز صبح امین جونم کار پیدا کرد. خیلی عالی نیست اما از بیکاری خیلی بهتره البته کارش فوق العاده با کلاس و شیکه و کلیم مزایا داره. از همه شما دوستان ممنون که به جشن ما اومدین... ازتون میخوام که برای امین عزیزم آرزوهای قشنگتون رو هدیه بدین. منتظر کادوهاتون که از ذهن پر شورتون نشات میگیره هستیم. دوستون دارم یه عالمه. بعدا نوشت: اینکه امشب چجوری گذشت رو هم در ادامه مطلب نوشتم. به زودی براش رمز میزاریم پس زود بخونیدش البته به دوستانمون بعدا هم رمز میدیم. باز هم یک سلام گرم و پر انرژی به همه شما دوستان همیشه همراه ما ولنتاین و اسپندارمذگان مبارک یه عالمه عکس های زیبا براتون گذاشتیم که امیدواریم خوشتون بیاد. البته یه مطلب کوچولو هم راجع به روز عشق ایرانیان براتون گذاشتیم که امیدواریم براتون جالب باشه. تنهامون نذارین و بازم بیاین پیشمون. (نیلوفر): راستی امتحانی که تو پست قبلی ازش گفتم رو قبول شدم البته شاگرد سوم شدم هرچند که میخواستم شاگرد اول بشم به هر حال از همه کسایی که برام دعا کردن ممنونم. راستی این جمعه با آقای رشید پور کلاس دارم. مطمئناً خیلی کلاس جذاب و پر انرژی میشه. موضوع کلاسمون فنون بداهه گویی. بعدا براتون حسابی تعریف میکنم. دوستای عزیز یه خواهش دارم پس فردا تولد امین جونمه لطفا تبریکات تولد امین رو در پست خودش و نظرات زیباتون راجع به این پست رو برای همین پست بذارین. همه دوستان ۵شنبه تولد امین دعوت هستن تشریف بیارین پس ما از هر کدومتون ٢ نظر انتظار داریم. مراقب عشقتون باشین. امین جونم خیلی دوست دارم و سراپای وجود پاکت رو بوسه بارون می کنم. بعضیا از اینکه چرا روی شب یلدا گیر کردیم عصبانی شدن پس با تمامی احترامی که برای همتون قایل هستیم تقدیم به شما: ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام
اولا:قابل توجه دوستان عزیز لطفا اگر آپ کردین خبرمون کنید چون ما بی دعوت جایی نمیریم + اینکه متاسفانه وقت نداریم به تمامی دوستانمون مدام سر بزنیم پس اگر زحمتی نیست خودتون بهمون خبر بدین. نکته بعدی اینکه ما دیر آپ نمی کنیم ما آرشیو وبلاگمون کلا ماهیانه است و ما ماهی یکبار آپ میکنیم و چکیده اتفاقات رو می نویسیم چون از اینکه بخوایم از دَر باز و بسته کردن خونمون تا ١ دقیقه قهر و آشتیامون بنویسیم خوشمون نمیاد باز اگر راجع به این موضوع کسی از دوستان نظر خاصی داره حتما بهمون بگین به طور حتم به نظر شما احترام میزاریم. دوما:مسلما تمام اینایی که میگیم ۵١ درصدش تقصیر امین بوده و بقیشم تقصیر اینکه من زود قاطی میکنم. و اما سوما که اصل مطلبه: (نیلوفر): امین آقا جمعه کنکور داشت وقرار بود بره جمعه ساعت ١١صبح که از خواب بیدار شد گفت نمیره و من هم شدیدا عصبانی شدم و برای اولین بار بعد از این ٣ سال شدیدا با هم دعوا کردیم و به قدری داد زدیم که خودمون هم گرخیده بودیم بعد که آروم شدیم من الکی شروع کردن به زدنش که........................ یه دستموگذاشتم رو زمین تا الکی بااون یکی دستم بزنمش یهو انگشت کوچیک دست چپم در رفت البته باید بگم یکی از دلایل نرفتن امین به اون کنکور کذایی فوت مادر بزرگش اونم صبح همون روز بود. خلاصه من تا شنبه بعد از ظهر درد رو تحمل کردم و در نهایت شنبه به اصرار امین و البته ورم شدید دستم، کبودیش و درد شدیدی که داشتم به دکتر رفتم و فعلا تا ٢ هفته باید دستم تو آتل باشه اما کماکان دستم درد میکنه.
راستی دیروز جلسه آخر دوره مقدماتی کلاس گویندگیم بود. آقای احتشامی یکی از استادهای دوست داشتنی من در این آموزشگاه دیروز کل مطالب این سه ماه رو برامون جمع بندی کرد و یکشنبه هفته آینده امتحانمونه. البته باید از زحمت های استاد های دیگم مثل سرکار خانم بابایی یکی از سر دبیران موفق رادیو فرهنگ، جناب آقای فکی یکی از خوانندگان خوب و دوست داشتنی و استاد دوبلورم جناب آقای مرو دشتی که تشویق هاشون من و به آینده کاریم امیدوارتر کرد هم قدر دانی کنم که خیلی کمکم کردن تا پیشرفت کنم. از دوستان میخوام که دعام کنن تا بتونم با نمره عملی و کتبی بالا وارد دوره میانی بشم. راستی برنامه آقای احتشامی روزهای دوشنبه، سه شنبه و چهارشنبه ساعت ٩ از رادیو تجارت روی موج ٢/١٠٧ مگاهرتز پخش میشه دوست داشتین میتونید گوش کنید.
امین: سلامون علیکم با اجازه نیلوفر خانوم یه عرضی داشتم آخه بازم می خواست بنویسه دستش خسته شد. دوستای خوب، ما زیاد دعوا نمی کنیم اما اگر سر موضوعی باهم تفاهم نداشته باشیم با همه دلخوری ها سریع آشتی می کنیم و نا خودآگاه همه چیز رو فراموش می کنیم و همیشه لحظات بعد از دعوامون بهترین و خاطره انگیز ترین لحظه های زندگیمونه چون بیشتر از همیشه قدر همدیگرو می بینیم. همین نقطه سر خط .
(امین و نیلوفر): همیشه مشتاقانه منتظر حضور گرم و پرمهرتون هستیم پس تنهامون نذارین سلام یه سلام پر عشق و انرژی یلدا شب تولد خورشید به همتون مبارک
امشب شاد و سر حال اومدیم نه که فکر کنید مشکلاتمون حل شده نه اما شاید به خاطر دعاهایی که شماها برامون کردینه.........! خلاصه هرچی که هست خیلی شادیم و با یه دنیا بی پولی و عشق بازم عاشقانه و پرصلابت در مقابل مشکلات وایستادیم تا به خدا ثابت کنیم ما همه جوره پای همدیگه و پای خودش که از همه به همه چی واقف تره وایستادیم. (امین): بچه جاتون خالی شب چله با خانومی رفته بودیم حافظ خونی تو آموزشگاهی که خانومیم میره کلاس گویندگی. رفت و یه حافظ جلوی دکتر سروش خوند در حد المپیک (دکتر سروش یکی از اساتید بزرگ که هرجایی نمیشه پیداش کرد!) خلاصه..... بالاترین نمره ایم که میده ١۴ تنها ١۴ گرفت دکتر سروش کف کرده بود. (نیلوفر): امین جان وسطاش یه نفسم بکش! البته امین یکم غلو میکنه اما واقعا جمع خوبی بود مخصوصا که امینم کنارم بود اگر راستشو بخواین و باور کنید که پپسی واسش باز نمیکنم چون امین اونجا بود اعتماد به نفسم خیلی بیشتر شده بود. به هر حال امیدواریم که شب یلدا به همتون خوش گذشته باشه راستی یه سری تاریخچه و رسوم یلدا تو استان های مختلف براتون گذاشتیم که اگر دوست داشتین می تونید ازش استفاده کنید. ایشا الله هر شبتون یلدا باشه و کنار هم خوش و خندون باشین. و یادتون نره که ما همیشه منتظر حضور گرم و پرمهرتون هستیم.
امین و نیلوفر سلام سلام سلام
بابت تاخیرمون از همه معذرت میخوایم وااااااااااااای نمیدونین چقدر دلمون براتون تنگ شده بود اما شدیدا مشغول گیر و گرفت دل و قلوه با هم بودیم. (امین): راستی نیلوفر تو آزمون رادیو از بین ١۵٠٠ قبول شده و خیلی خوشحالیم و الان داره دوره های مخصوصش و میگذرونه واسه همین یکم دیر به دیر میایم. خلاصه امروز با یه مطلب متفاوت اومدیم امیدواریم خوشتون بیاد. پیشاپیش از همه خانومهایی که ممکنه اینجوری نباشن و بهشون برمیخوره معذرت میخوایم. دوستون داریم و یادتون نره ما همیشه منتظر حضور گرم و پر مهرتون و نظرات پر انرژیتون هستیم. امین و نیلوفر
خانومها اصلا پر توقع نیستن...!!!!!!!
...یک مجلس عروسی ساده و کم خرج . . .یک خانه کوچک و نقلی برای زندگی با حیاط کوچولو که بچه ها که بازی کنند ...
فقط همین دیدین که خانمها اصلا پرتوقع نیستند...
سلام یه سلام خیلی گرم و پر مهر. خدا میدونه چقدر دلمون براتون تنگ
شده بودو فقط خدا میدونه تو این چند وقتی که نبودیم چه روزای
بد و سختی رو گذروندیم که از ته دلامون که بازم یکی شد
امیدواریم برای هیچ کس اتفاق نیوفته ما تا مرز طلاق رفتیم و فقط
خدا و تلاشهای خودمون ما رو دوباره به هم متصل کرد. هیچ
کس،از خانواده هامون تا دوستامون حتی خودمون باورمون
نمیشد و نمیشه که اون روزا اتفاق افتاد. روزایی که سو تفاهمات و
حسودی دیگران داشت ما رو از هم جدا میکرد اما محک خوبی
برامون بود چون مطمئن شدیم از عشق خالصی که تو قلبامون موج
میزد، چون نذاشتیم زندگیمون خراب بشه چون غرور و گذاشتیم
کنار و برای کنار هم موندن بهم التماس کردیم و با اشک و التماس
زندگی پر عشق و شاد گذشتمون رو از خدا طلب کردیم و خدا
هم لطفش رو در حق ما تموم کرد و تمامی موانع رو از سر
راهمون برداشت و اوضاع رو حتی خیلی بهتر از قبل کرد. بازم
خدا رو بی نهایت شکر به خاطر خلوص عشقمون. یه پیشکش هم براتون داریم که امیدواریم خوشتون بیاد.
دوستون داریم همیشه و همه جا
امین و نیلوفر دخترک شانزده ای ساله بود که برای اولین بار عاشق
یک پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و
همیشه شاگرد اول کلاس بود.
به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه
می داشت و دورا دور او را می دید احساس خوشبختی
می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را
گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر
روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت
و کاغذ رابه شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک
بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری
مثل او دختری با مــوهای بلند و چشمان درشت را
دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیــاه ولی کوتاه داشت و وقتی
لبخند میزد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر
با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای
دوست پسرهای خودنامه می نوشتند یا تلفنی با آنها
حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از
مدتها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای
نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را
بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دستهای دوستی را که به سویش
دراز می شد، رد کرده بود. در این چهارسال تنها در پی آن بود که برای فوق
لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته
شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را
کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد
دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل
شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر
مثل گذشته ادامه داشت وبطری های روی قفسه اش به
شش تا رسیده بود. ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که
شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال
ورشکستگی است.
همسـرش از او جداشده و طلبــــکارانش هر روز او را
آزار میدهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف
زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش
در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند
دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و
تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های
دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و
۲۰درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه
را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست
هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک
زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد،در آخرین روزهای
زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می
ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای
خانواده اش، پسر را باز شناخت و گفت: در قفسه
خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای
من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال
استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در
دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی
این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش،
مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک
جواب داد: از بطری روی کتابخانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود: * معنای خوشبختی اینست که در دنیاکسی هست*
*که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد* سلام سلام سلام سلام
گل و مومنمون مبارک انشا الله که طاعات و عبادات همتون مورد قبول درگاه رحمت خدای متعالی قرار گرفته باشه. و از ته دلامون که مثل همیشه یکیه امیدواریم همه دست پر از مهمونی خدا اومده باشین و حاجتاتون رو گرفته باشین، چون ما تو روزای آخر یکیش و گرفتیم. مثل همیشه یه پیشکش هم داریم که امیدواریم خوشتون بیاد. راستی شرکت تو مسابقه انتخاب بهترین وبلاگ ماه هم که یادتون نمیره ما چشممون به کلیک های شماست. با یه دنیا عشق تقدیم به همه شما دوستای خوبمون (نیلوفر) و البته همسر عزیزم (امین) همچنین... امین: نیلوفر عزیزم زندگی سختی های زیادی داره همه تو سالهای اول ازدواجشون لحظه های شیرین رو بیشتر از لحظه های تلخ تجربه می کنن. ما تو این مدت کم سختی نداشتیم اما وجود آروم و صبورت از یادمون برد که داره بهمون سخت میگذره لحظه ها رو شیرین تر و عاشقانه تر از قبل کردی و من هر ثانیه بیشتر به داشتنت افتخار میکنم و از داشتنت احساس غرور میکنم و عاشقانه تر از قبل میپرستمت. دوست داشتن کوچک شده واسه ابراز علاقم اما میدونم نگاهم بهت میگه هر چند بعضی وقتا خسته و عصبیم اما چقدر دوست دارم و بهت احتیاج دارم اگر تو نبودی تا الان زیر مشکلات شونه هام خسته شده بود اما تو مردونه مشکلاتم و با عشق بین من و خودت تقسیم کردی و داری پر انرژی تر از من پیش میری. نمیدونم چجوری باید تشکر کنم فقط باید بگم "خیلی دوست دارم" بچه ها ببخشید که یکم خصوصی شد... نیلوفر: عزیزم ازدواج مشترک ترین کلمه دنیاست از غم و شادی و سختی و تنهایی و خوشی گرفته تا یه بالش و یه بشقاب و یه خونه و یه روح و جسمی که یکی میشه روزی که بله گفتم به همه چیز بله گفتم و شریکت شدم و دوستت و همراهت تا ابد نه شریک خوشی و آرامش و خوشبختیت من شریکت شدم تا سختی ها رو با هم به شادی و خوشی تبدیل کنیم. این کمترین وظیفه منه. من واسه یه لحظه لبخند تو حاضرم جون بدم اینا که چیزی نیست. بی نهایت دوست دارم و عاشقانه می پرستمت. به قول محسن یگانه: " دنیا رو بی تو نمیخوام یه لحظه"
"دنیا بی چشمات یه دروغ محض" دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"..... امین و نیلوفر با یکم تاخیر خلاصه آپ کردیم
سلام
این نوشته توسط من (نیلوفر) دریکی از روزهای عاشقانه و دور از امین عزیزم تقدیم بهش شده امیدواریم خوشتون بیاد... منتظر نظرات قشنگتون هم هستیم..... کجایی که دلم بیش از پیش مشتاق دیدار است و غریبانه تو را به سوی خویش می خواند؟ دلی که همه آرزویش را با تو تمام می بیند...
نازنینم! برای چشمان چو دریای تو می نگارم که آسمان بارانی چشمانم را به نم عشق در سرا پرده ی بی زبانی ها فرا خواند و مرا در سرزمین دلتنگی ها به تنهایی سپرد.
دلتنگم؛ دلتنگ آن نگاهی هستم که غریبانه نگاهم را خواهان است و مشتاقانه مرا به سوی خود می خواند بدون آنکه بداند چقدر به این نگاه دلخوشم.
دوستت دارم؛ قسم به آن خدایی که می پرستی دوستت دارم و نگاه عاشقت را با دنیایی عوض نمی دهم.
نازنین ترینم! خواهان دل مهربان و صمیمی توام، کاش کنارم بودی تا تمام دلتنگی هایم رنگ بی رنگی به خود می گرفت.
تنها آشنای من در این وادی غم تو هستی، پس قول بده هیچ وقت دل عاشقم را تنها نگذاری و همیشه نگاهت را ارزانی چشمان همیشه عاشقم کنی.
بدان تنها بهار دلم توئی و جز تو هیچ بهاری در دل ندارم، پس باش تا هیچ بهار یا پاییزی به خود اجازه ورود ندهد.
دوست دارم بدون تااااااااااااااااا.............
سلام قبل از اینکه با امین دو نفری و با تبادل نظر هم وبلاگمون و آپ کنیم من میخوام چند تا چیز کوچولو بگم؛ من سال پیش همچین موقعی این وبلاگ رو فقط به عشق امین عزیزم و برای امین عزیزم ساختم چون می خواستم تمام عشقم رو با پیدا کردن عکس ها و نوشته های خاص و چیزایی که اون دوست داره بهش ثابت کنم بدون اغراق واقعا دوسش دارم و دیوانه بار دوسش دارم وقتی با هم بحث می کنیم اگر موضوع خیلی جدی باشه فقط چند ساعت باهاش کمتر حرف میزنم و باهاش شوخی نمی کنم بعدشم زود باهاش آشتی می کنم. به هر حال یک سال از اون روز می گذره و عشق ما با وجود اتفاقات تلخی که مخصوصا تو چند وقت اخیرخیلی برامون افتاد اما پر رنگ تر از قبل شده شاید به جرات می تونم بگم که مشکلات ما رو بیشتر بهم علاقمند کرد تا از هم متنفر و دور... به هر حال واقعا باور نمیکردیم که بتونیم در عرض یکسال این همه دوستای خوب پیدا کنیم اما حالا خیلی خوشحالیم و به تک تکتون افتخار میکنیم و از حضور گرم و پر مهرتون ممنونیم... (امین:) مرسی عزیزم عشق تو همه جوره به من ثابت شده بابت این هدیه ی خوشگلت هم که خیلی با وسواس بهش رسیدگی میکنی هم واقعا ممنون... حالا بیاین شمع های تولد یک سالگی وبلاگ و فوت کنیم
(دونفری:) ما امشب رو برای جشن گرفتن این شب قشنگ میخوایم بریم بیرون و این رو مدیون حضور گرم شما هستیم و جای تک تکتون کنارمون خالیه... تنهامون نذارین، بازم برای پر شور تر کردن اینجا کمکمون کنید و همه ی اینا میسر نمیشه مگر با حضور شما و نظرات قشنگ و پر لطف و امیدتون. در کلبه ی کوچیک اما پر عشق ما همیشه به روی همه ی شما دوستای خوبمون باز پس چشم به راهمون نذارین دوستون داریم و منتظر حضور گرم و پر مهرتون هستیم. سلام اول یه خبر خوب داریم : علی عزیز دوباره برگشت پیشمون و حضور گرمش رو توی دنیای مجازی باز هم جشن می گیریم. دوم اینکه بازم یه داستان خیلی قشنگ می خوایم بهتون تقدیم کنیم و مثل همیشه مشتاقانه منتظر حضور گرمتون و نظرات پر مهرتون هستیم. کنار خیابون ایستاده بود... تنها ، بدون چتر ، و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ، می درخشید و چشمک می زد... خودش بود... می تپید ، صدای باز شدن در اومد و بعد ... بسته شدنش . برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ، زیر چتر باز ... بو کردم ... چه کردی با من تو ... چه کردی ... ما رو از خوندن احساسات قشنگتون بی نصیب نذارینا!!! سلام به همه ی دوستای خوب و همراهان همیشگی و بازدید کننده های عزیزما باره اولی که این داستان و خوندین رفتیم هر کدوم یه گوشه نشستیم گریه کردیم اما حتی یک ذره هم آروم نشدیم. بارها و بارها خوندیمش اما لحظه ای از خوندنش سیر نشدیم. حالا هم این مطلب و نذاشتیم که اشک رو مهمون چشمای زیبا و بهاریتون کنیم بلکه گذاشتیم تا شما ها این شانس رو داشته باشید تا یکی از زیباترین داستانهای زیبا و غم انگیز عاشقانه رو بخونید و شما هم حستون رو از خوندن این داستان زیبا بهمون بگید. پس مثل همیشه منتظرتون هستیم عاشقانه و مشتاقانه...
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو . خودش خلق می کرد اوج می گرفت . نت های موسیقی خلاصه می شد . نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود . واسه دلشون می زد . فقط برای اون . نگاه کرد . ولی اثری از دختر نبود . روی دکمه های پیانو . دوباره اونو دید . با همون مانتوی سفید، با همون پسر . فرو می رفت . می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد . خلاصه می کرد . نمی شناخت خلاصه شده بود . مثل شب اول ... فقط برای اون می زد . دنبال نگاه دختر می گشت . چشمای گود افتاده ... بهش نکرد . سینه اش لغزید پایین . به حرکت انداخت . به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟ با تموم وجودش فقط برای اون
داستان جذابیت
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند : است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند . گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد . مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود . شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم . ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت : بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند . در چیست ؟ همسرم جواب داد :
گاهی وقتها سکوت همه چیز است... گفته ها سیاهی دفترند... باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد... سکوت، سپیدی درون و حاشیه دفتر است... که نه چَََشم را می آزارد، نه خاطر کسی را مکدر می کند... دوست خوب کسی است که سپیدی های دفتر دوستی ات را بخواند...، نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند... وقتی این و داشتم می خوندم همش چهره ی نیلوفر جلوی چشمام بود ولی وقتی به آخرش رسیدم احساس کردم بدنم سرد شده و دارم میمیرم این داستانه... ایشالله نیلوفرم١٠٠٠ سال خوش و سالم کنارمن بمونه و یه تار مو از سرش کم نشه... به قول نیلوفر فقط بی معرفتی نکنید بدون نظر خونه ی ما رو ترک کنید... نظرتون و بگید تا ما هم بازم از این آپای خوندنی براتون بزاریم... ما منتظرتون هستیم....
عشق واقعی چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره . رنگ چشاش آبی بود می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ… زیر موهاش بگیرم مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه . مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه … وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد. دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم . دیوونم کرده بود . اونم دیوونه بود . مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد . دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم . می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه . اونوقت دور لباش هم قرمز می شد . بعد می خندید . می خندید و… منم اشک تو چشام جمع میشد . صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت . قدش یه کم از من کوتاه تر بود . وقتی می خواست بوسش کنم ٫ چشماشو میبست ٫ سرشو بالا می گرفت ٫ لباشو غنچه می کرد ٫ دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند . من نگاش می کردم . اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد . تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫ لبامو می ذاشتم روی لبش . داغ بود .
می سوختم . همه تنم می سوخت . دوست داشت لباشو گاز بگیرم . من دلم نمیومد . اون لبامو گاز می گرفت . چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده … وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫ نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد . شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد . من هم موهاشو نوازش میکردم . عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره . شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود . دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫ لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫ جاش که قرمز می شد می گفت : هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن . منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم . تا یک هفته جاش می موند . معاشقه من و اون همیشه طولانی بود . تموم زندگیمون معاشقه بود . نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت . همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫ میومد و روی پام میشست . سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت . دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫ می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟ می گفتم : نه می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو … بعد می خندید . می خندید …. منم اشک تو چشام جمع می شد . اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره . وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم . با شیطنت نگام می کرد . پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود . مثل مجسمه مرمر ونوس . تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد . مثل بچه ها . قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید … وقتی می گرفتمش گازم می گرفت . بعد یهو آروم می شد . به چشام نگاه می کرد . اصلا حالی به حالیم می کرد . دیوونه دیوونه … چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو . لباش همیشه شیرین بود . مثل عسل … بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم . نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم . می خواستم فقط نگاش کنم . هیچ چیزبرام مهم نبود . فقط اون … من می دونستم (( بهار )) سرطان داره . خودش نمی دونست . نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم . تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد . بهار پژمرد . هیچکس حال منو نمی فهمید . دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم . یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫ دستموگرفت ٫ آروم برد روی قلبش ٫ گفت : می دونی قلبم چی می گه؟ بعد چشاشو بست. تنش سرد بود . دستمو روی سینه اش فشار دادم . هیچ تپشی نبود . داد زدم : خدا … بهارمرده بود . من هیچی نفهمیدم . ولو شدم رو زمین . هیچی نفهمیدم . هیچکس نمی فهمه من چی میگم . هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫ هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫ هنوزم دیوونه ام................. از دوری تو گاهی وقتها سیل اشکام نمیزاره خودم و درست ببینم. آنگاه که ضربه های تیشه زندگی را... به ریشه آرزوهایت حس میکنی... به خاطر بیاور که... زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است!!! این نوشته یه شاهکاره و از وبلاگ یکی از بهترین دوستامون براتون انتخاب کردیم که به زودی به لینکهای ما اضافه میشه و معرفیش می کنیم ما که بعد از خوندنش چشمامون پر اشک بود شما رو نمیدونیم.......؟! معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ... دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم! دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... سارا ... و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . .
خدایی اگه نظر نذارین خیلی نا مردیه!!!!!!!!!!!!! این پیغام و اینبار خودم تنهایی میزارم و امین کنارم نیست امروز میخوام عکس هایی از فیلم زن دوم رو بزارم چون خیلی دوسش دارم به جرات میتونم قسم بخورم بالای صد بار نگاهش کردم هروقت حالم گرفتست با نگاه کردنش هم خالی میشم هم آروم البته بعضی وقتا بغضمم میشکنه امیدوارم خوشتون بیاد اینا دو تا عاشق واقعی این فیلم: اینم واقعی ترین عاشق دنیا همینطور فهمیده ترین و فداکارترین... رمانتیک ترین مرد دنیا که من ازش توقع نداشتم بچه اش رو به عشقش ترجیح بده... زن اول: زنی که تو این فیلم و این نقشش رو اصلا دوست نداشتم. اومدنش قشنگی های فیلم رو خراب کرد... به جرات یکی از بهترین، با وفاترین و با معرفت ترین دوستهای این دنیا که کم اینجوریش کم پیدا میشه این هم خانواده ی پاشیده شده ای که به زور و با فداکاری یکی دیگه دوباره جمع شد این هم عکس هایی از دو عاشق افسانه ای من: امیدوارم خوشتون اومده باشه شاید هر کسی از این فیلم خوشش نیاد اما با مدلای جدیدی که تو ایران فیلم میسازن به نظرم واقعا رمانتیک و قشنگ بود. به هر حال واسه تنوع هم بد نبود. نیلوفر
*وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند. وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است. وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است. وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است. دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم... * اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است... * اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است... * وقتی عشق فرمان میدهد،محال سر تسلیم فرو می آورد.
دکتر علی شریعتی
شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد: چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید: شاید این رفع بلاست... یک نفر زمزمه کرد: باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر میداشت... مرحمی بر دل تنگم میشد... اما امشب دیدم...هیچ کس هیچ نگفت...قصه ام را نشنید... از خودم مپرسم... : آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است...؟ یه روز وقتی داشتم به گل نیلوفر نگاه میکردم ترس
تموم وجودم و برداشت که شاید منم یه روز مثل گل
نیلوفر تنها بشم...
سریع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتی می بینم خودم
مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی
نمیرم و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون
خودش و وقف مرداب کرده.../ عشق گلی است که اگر آنرا به قصد تجزیه و تحلیل پرپر کنید هرگز قادر نخواهید بود که آنرا دوباره جمع کنید
زندگی مثل پیانو است... دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها. اما زمانی می توان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سیاه و سفید را با هم فشار دهی...../ من به یک هراس همیشه طرحهای ساده و سایه های باران خورده ام را بی دلیل بر باد داده ام بعد از این دیگر نه به خواب قاصدکی تعبیر خواهم شد و نه به اعتبار چند خیال رنگ و رو رفته شب به ماه میگه: عشق یعنی چی؟ ماه میگه: یعنی اومدن دوباره ی تو ماه میگه: تو بگو عشق یعنی چی؟ شب میگه: انتظار دیدن تو گفتم: دوستت دارم نگاهی به من کرد و گفت: چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه کرد که خالی بود...




بااینکه احساس میکنید باید حتماً در این روز به عشقتان هدیهای بدهید اما منطقتان 
ادامه مطلب




ادامه مطلب








ادامه مطلب
خدای عزیزم، من هر روز، روزی 8 ساعت سر کار میروم درحالیکه همسرم فقط در
آنها را به خشکشویی داد و به بانک رفت تا حساب پس انداز باز کند





ادامه مطلب







ادامه مطلب






خانومیه من نه
تازه یه اجرای خشگلم باهاش داشت که 


ادامه مطلب
...یک ماه عسل ساده
...بچه هایی دوست داشتنی
...شوهری که مرد خانواده است
...و در عین حال سخت هم کار میکنه
...یک ماشین کوچک و ارزان برای خرید کردن
...یک ماشین دیگه برای رساندن بچه ها به مدرسه
...کفش هایی برای مناسبتهای مختلف
...تعدادی لباس و لوازم زیبا
...مقداری لوازم آرایشی و زیبایی
...سالی چند بار مسافرت خارج از کشور
...تعداد بیشتر مسافرتهای داخل کشور
... شام های رویایی در رستورانهای رویایی
...کادوهای ناگهانی
... و در آخر مقدارکمی تضمین مالی برای حفظ زندگی
دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را



عید سعید فطر به همه شما دوستای 



نمی کنم، حتی نگاه دیگری را به آستانه ی دل راه .jpg)
واقعا نمیتونم باهاش قهر کنم ونهایتا
مبارکه 








اشاره کرد مستقیم ... جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو بهم بریزه
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن، بارون بود و بارون ... پرسید : مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم ... مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جرات دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ، به خدا خودش بود
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ، خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تاهمیشه دنبالش باشم،عاشقی کنم براش
میگفت : بهت نیاز دارم ... ساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ، میگفتم : میام ... اما نرفتم ،
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ، دلم می خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شدو معشوق من،از دستم پرید
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر ازتمام مدتی که توی این ده سال میزد
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ...
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ،
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟ نه ...
عاشق تر شده بودم عاشق تر و دیوانه تر ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ...

صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی
هیچ کس اونو نمی دید .
همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و
از سکوت خوششون نمیومد . اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد ,
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدیدو کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ...
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .
و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو
نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه ....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد
هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .
و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه . چقدر آرامش بخشه .
اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .
دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه میکرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .
شب های متوالی همین طور گذشت .
هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای دخترک بزنه .
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی این براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش
سه شب بود که اون نیومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر
اونشب دختر غمگین بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک میریخت.
سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دختر رو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد
نمی تونست گریه دختر رو ببینه .
چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
همه چیشو از دست داده بود .
زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که
یه جور بغض بسته سخت
یه نوع احساسی که نمی شناخت
یه حس زیر پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل
یک ماه ازش بی خبر بود .
یک ماه که براش یک سال گذشت .
هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی
و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و
آرزوش فقط یه بار دیگه دیدن اون دختر بود .
یه بار نه ... برای همیشه .
اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختربا همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد ...
دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .
و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم
نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .
یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ...
صداش در نمی اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت
مثل همیشه
فقط برای اون زد
اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه
پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره
دختر می خندید
پسر می خندید
و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسیقی
بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد
‘میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ ‘
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با
‘ اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی . ‘
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب
۵ سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه
‘برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود ! ‘
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان
‘من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم . ‘
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید .
.jpg)

بعد یادم اومد خدا رو شکر
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .











خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین

































































