عاشقانه برای عشقم

دوستان عزیز وبلاگ ما با یکسری اختلالات مواجه شده هیچ گونه از تبلیغات و لوگو ها رو نشون نمیده در اولین فرصت که درست بشه حتما اقدام می کنیم. پس صبورانه منتظر تغییرات باشید. سپاسگذاریم.

مثل تیتری که انتخاب کردیم

سلام با نهایت شادی و خوشحالی و احساس خوشبختی

(نیلوفر): راوی این پست تنها خودمم و امین فقط داره نگاه میکنه.

دنیا برای من هر روز و هر روز متغیر و متفاوت. تا چند

وقتی بعد از آپ قبلی حال خوشی نداشتم و دچار افسردگی

شده بودم به صورت حاد. دائما گریه میکردم ومنی که

حراف بود کاملا ساکت شده بودم و خیلی عصبی و غمگین و

جالبه که امین هر روز و هر روز حالش خوب میشد و از

حال وهوای غم و بلاتکلیفی بیرون میومد و چاق هم شده بود

البته وقتی میدید من حالم خوب نیست شدیدا بهم میریخت و

ناراحت میشد اما حال و هوای خوب بهش قالب بود.

 

خلاصه طبق معمولی که خیلی خفن با دنیایی از اشک با خدا

درد دل می کنم حالم خوب شد و رفته رفته حال وهوای

خوب امین رو من هم تاثیر گذاشت به همون دلایلی که تو

پست قبلی هم بهش اشاره کردم یعنی تنها به خاطر احترام به

خواسته امین تلاش کردم که امین به هدفش برسه هرچند که

کماکان مخالف بودم و هستم اما تو این روزا با صحبتهای

زیادی که با امین داشتم خیلی بیشتر قانع شدم که امین

بازیگر بشه.

 

اما همه شما شاهد باشین که اگر امین بازیگر شد و من و ول

کرد و آدم بد و هرزه ای شد و خلاصه از اینی که من امروز

عاشقشم دور شد بهم حق بدین که تا ابد بگم هیچ مردی لیاقت

اعتماد رو نداره و کمک کردن بهشون برای رسیدن به

هدفشون اشتباه محضه چون مردها ذاتا بی جنبه و بی

ارزشن باید همیشه عقب بمونن (امین ناراحت شده و داره

میگه آخه خانوم این چه حرفاییه میزنی مگه هرکی بازیگر

میشه آدم بد وهرزه ای میشه؟! من نظر خودم و نمیگم و به

صورت سه نقطه نشون میدم  ...)

اما.....................

 

امین دانشگاه قبول شده اونم تو رشته گیاه پزشکی

 

البته مامانم هم تو همین رشته تو همون دانشگاه قبول شده

دیروز که سه نفری رفتیم دانشگاه برای ثبت نام خیلی خوب

بود من حس خیلی خوبی داشتم احساس میکردم که دنیای

جدیدی در انتظار امین.

دنیایی که امین رو به ترقی و تعالی بیشتری هدایت میکنه و

من از این موضوع خیلی خوشحالم. مامانم و امین خیلی

خوشحالن که دانشگاه قبول شدن و منم از خوشحالیشون

خیلی خوشحالم شما هم براشون دعا کنید که موفق بشن.

راستی قرار شده امین بره کلاسای بازیگری آقای سمندریان

یعنی من دنبالشم که بره، + باشگاه هم میخواد بره، اگر یه

کار نیمه وقت هم پیدا کنه حتما میره و اگر وقتی براش موند

کلاس زبان یا موسیقی هم میخواد بره. خلاصه برنامش خیلی

شلوغه تنها چیزی که این وسط معلوم نیست تاریخ روز

عروسیمونه البته امین خودش میگه که روز عروسیمون در

اولویت برنامه هاشه البته نمیدونم چرا ولی اگه راستش و بگم

باورم نمیشه آخه با این برنامه شلوغ به نظر شما میشه؟!

 

خلاصه بیشتر از این سرتون و درد نمیارم بابت اینم که

واسه پست قبل خبرتون نکردم معذرت میخوام اگر ممکنه

اون پست رو هم بخونید و نظر بدین خواهشا

+ برام دعا کنید زندگیم سر و سامون بگیره دنیا و روزا

داره خیلی سخت بهم میگذره.

امین به همتون سلام میرسونه. دوستون داریم. پیشمون بیاین

و تنهامون نذارین.

همیشه منتظر حضور گرم و پر مهرتون هستیم.

(این هم دستای هم من و امین که کماکان با عشق تو دست همدیگه است)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امین و نیلوفر

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

گاهی وقتها سکوت همه چیز است...

گفته ها سیاهی دفترند...

باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد...

سکوت، سپیدی درون و حاشیه دفتر است...

که نه چَََشم را می آزارد، نه خاطر کسی را

مکدر می کند...

دوست خوب کسی است که سپیدی های دفتر

دوستی ات را بخواند...،

نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت

ورق بزند...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳٠ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

آنگاه که ضربه های تیشه زندگی را...

                  به ریشه آرزوهایت حس میکنی...

به خاطر بیاور که...

         زیبایی شهاب ها

            از شکستن قلب ستارگان است!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۸ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٧ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

*وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند. وقتی خواستم

ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم

گفتند دروغ است.  وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ

است. وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است. دنیا را

نگه دارید، میخواهم پیاده شوم...

* اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است

زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است

تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از

کویر است...

* اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم

میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این

زندگی من است...

* وقتی عشق فرمان میدهد،محال سر تسلیم فرو می آورد.

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٢ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

عشق گلی است که اگر آنرا به قصد تجزیه و تحلیل پرپر کنید

هرگز قادر نخواهید بود که آنرا دوباره جمع کنید

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٤ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

زندگی مثل پیانو است...

دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها.

اما زمانی می توان آهنگ زیبایی نواخت که

دکمه های سیاه و سفید را با هم فشار دهی...../

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۳ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

 

من به یک هراس

همیشه طرحهای ساده و سایه های باران خورده ام را

بی دلیل بر باد داده ام

بعد از این دیگر

نه به خواب قاصدکی تعبیر خواهم شد

و نه به اعتبار چند خیال رنگ و رو رفته

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٧ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

 شب به ماه میگه: عشق یعنی چی؟

ماه میگه: یعنی اومدن دوباره ی تو

ماه میگه: تو بگو عشق یعنی چی؟

شب میگه: انتظار دیدن تو

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٧ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

آرزویم اینست...

نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز...

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی...

عاشق آنکه تو را می خواهد...

و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تورا دوست بدارد

به همان اندازه...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٧ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

یکی اینا رو بگیره

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

یه خلوت کاملا عاشقانه اونم زیر بارون

البته با چتر

روبروی یه منظره تاپ

خوشا به سعادتشون

هرچند من و امین جاهایی رو باهم

 تجربه کردیم

که خیلی بکر تر از اینا بوده

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

تقدیم به تمام بازدید کنندگان عزیز

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

چه حقیرند...


مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند...

نه اراده ی دوست نداشتن..

نه لیاقت دوست داشته شدن و

نه متانت دوست داشته نشدن

به این حال...

مدام شعر عاشقانه میخواهند
 
آنها حتی نمیدانند   عشق چیست


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()


Design By : Pichak