دوستان عزیز وبلاگ ما با یکسری اختلالات مواجه شده هیچ گونه از تبلیغات و لوگو ها رو نشون نمیده در اولین فرصت که درست بشه حتما اقدام می کنیم. پس صبورانه منتظر تغییرات باشید. سپاسگذاریم.
سلام به دوستای خوبمون مخصوصا اونایی که به تازگی به جمع ما پیوستن امشب با چشمهای اشکبار اومدیم تا بگیم خیلی ملتمس دعاییم... بچه ها ما دو تا یه مشکل خیلی بزرگ داریم از عید تا حالا هم چند تاش حل شده اما بزگترینش مونده تو رو به حق هر دلی که تو این شبا میشکنه دعامون کنید ... دعا کنید مشکلاتمون حل بشه و با روحیه ی بیشتری بیایم ا ینجا. ما هم همتون رو دعا می کنیم و از ته دلامون میخوایم که به تمام آرزوهای قشنگتون برسین این متن زیبا هم با یه دنیا عشق و نیاز تقدیم به همه شما دوستای خوبمون..... :
شب عفو است و محتاج دعایم؛ زعمق دل دعایی کن برایم؛ اگر امشب به معشوقت رسیدی؛ خدا را در میان اشکهایت دیدی؛ کمی هم نزد او یادی ز ما کن؛ کمی هم جای ما او را صدا کن؛ بگو یارب فلانی روسیاهه؛ دو دستش خالی و غرق گناه؛ بگو یا رب تویی دریای جوشان؛ در این شب رحمتت بر وی بنوشان.
* التماس دعا یه دنیا * بچه ها امشب با یه دنیا غصه اومدیم اینجا امشب رفتیم وبلاگ یکی از دوستامون میخواد تا یه مدت نا معلوم بره علی عزیز یکی از بهترین دوستای مجازی ماست خواستیم بهتون بگیم که براش دعا کنید یه عالمه میخوایم که یه دنیا عشق بیاد تو قلب مهربونش یه دنیا شادی و نشاط و خوشحالی و امید و عشق میخوایم همتون و دعوت کنیم برین پیشش یا خواهش کنید که نره یا دعا کنید که شاد وپر امید برگرده اینم آدرس سایتش: علی جون ما منتظرتیما همیشه و همه جا دوست داریم یه دنیا با یک یه عالمه عشق و امید امین و نیلوفر سلام به همه ی دوستای خوب و همراهان همیشگی و بازدید کننده های عزیزما باره اولی که این داستان و خوندین رفتیم هر کدوم یه گوشه نشستیم گریه کردیم اما حتی یک ذره هم آروم نشدیم. بارها و بارها خوندیمش اما لحظه ای از خوندنش سیر نشدیم. حالا هم این مطلب و نذاشتیم که اشک رو مهمون چشمای زیبا و بهاریتون کنیم بلکه گذاشتیم تا شما ها این شانس رو داشته باشید تا یکی از زیباترین داستانهای زیبا و غم انگیز عاشقانه رو بخونید و شما هم حستون رو از خوندن این داستان زیبا بهمون بگید. پس مثل همیشه منتظرتون هستیم عاشقانه و مشتاقانه...
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو . خودش خلق می کرد اوج می گرفت . نت های موسیقی خلاصه می شد . نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود . واسه دلشون می زد . فقط برای اون . نگاه کرد . ولی اثری از دختر نبود . روی دکمه های پیانو . دوباره اونو دید . با همون مانتوی سفید، با همون پسر . فرو می رفت . می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد . خلاصه می کرد . نمی شناخت خلاصه شده بود . مثل شب اول ... فقط برای اون می زد . دنبال نگاه دختر می گشت . چشمای گود افتاده ... بهش نکرد . سینه اش لغزید پایین . به حرکت انداخت . به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟ با تموم وجودش فقط برای اون وقتی این و داشتم می خوندم همش چهره ی نیلوفر جلوی چشمام بود ولی وقتی به آخرش رسیدم احساس کردم بدنم سرد شده و دارم میمیرم این داستانه... ایشالله نیلوفرم١٠٠٠ سال خوش و سالم کنارمن بمونه و یه تار مو از سرش کم نشه... به قول نیلوفر فقط بی معرفتی نکنید بدون نظر خونه ی ما رو ترک کنید... نظرتون و بگید تا ما هم بازم از این آپای خوندنی براتون بزاریم... ما منتظرتون هستیم....
عشق واقعی چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره . رنگ چشاش آبی بود می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ… زیر موهاش بگیرم مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه . مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه … وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد. دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم . دیوونم کرده بود . اونم دیوونه بود . مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد . دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم . می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه . اونوقت دور لباش هم قرمز می شد . بعد می خندید . می خندید و… منم اشک تو چشام جمع میشد . صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت . قدش یه کم از من کوتاه تر بود . وقتی می خواست بوسش کنم ٫ چشماشو میبست ٫ سرشو بالا می گرفت ٫ لباشو غنچه می کرد ٫ دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند . من نگاش می کردم . اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد . تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫ لبامو می ذاشتم روی لبش . داغ بود .
می سوختم . همه تنم می سوخت . دوست داشت لباشو گاز بگیرم . من دلم نمیومد . اون لبامو گاز می گرفت . چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده … وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫ نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد . شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد . من هم موهاشو نوازش میکردم . عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره . شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود . دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫ لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫ جاش که قرمز می شد می گفت : هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن . منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم . تا یک هفته جاش می موند . معاشقه من و اون همیشه طولانی بود . تموم زندگیمون معاشقه بود . نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت . همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫ میومد و روی پام میشست . سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت . دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫ می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟ می گفتم : نه می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو … بعد می خندید . می خندید …. منم اشک تو چشام جمع می شد . اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره . وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم . با شیطنت نگام می کرد . پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود . مثل مجسمه مرمر ونوس . تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد . مثل بچه ها . قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید … وقتی می گرفتمش گازم می گرفت . بعد یهو آروم می شد . به چشام نگاه می کرد . اصلا حالی به حالیم می کرد . دیوونه دیوونه … چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو . لباش همیشه شیرین بود . مثل عسل … بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم . نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم . می خواستم فقط نگاش کنم . هیچ چیزبرام مهم نبود . فقط اون … من می دونستم (( بهار )) سرطان داره . خودش نمی دونست . نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم . تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد . بهار پژمرد . هیچکس حال منو نمی فهمید . دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم . یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫ دستموگرفت ٫ آروم برد روی قلبش ٫ گفت : می دونی قلبم چی می گه؟ بعد چشاشو بست. تنش سرد بود . دستمو روی سینه اش فشار دادم . هیچ تپشی نبود . داد زدم : خدا … بهارمرده بود . من هیچی نفهمیدم . ولو شدم رو زمین . هیچی نفهمیدم . هیچکس نمی فهمه من چی میگم . هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫ هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫ هنوزم دیوونه ام................. این نوشته یه شاهکاره و از وبلاگ یکی از بهترین دوستامون براتون انتخاب کردیم که به زودی به لینکهای ما اضافه میشه و معرفیش می کنیم ما که بعد از خوندنش چشمامون پر اشک بود شما رو نمیدونیم.......؟! معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ... دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم! دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... سارا ... و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . .
خدایی اگه نظر نذارین خیلی نا مردیه!!!!!!!!!!!!!
شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد: چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید: شاید این رفع بلاست... یک نفر زمزمه کرد: باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر میداشت... مرحمی بر دل تنگم میشد... اما امشب دیدم...هیچ کس هیچ نگفت...قصه ام را نشنید... از خودم مپرسم... : آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است...؟ دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری... دیگرآمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت... سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام... من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای؟! من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید... دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است./ حلقه نامزدی پسر حلقه اش را در آورد و روی پیشخوان گذاشت، دختر نیم نگاهی به او کرد و سرش را پائین انداخت، پیر مرد طلافروش حلقه را روی ترازوی کوچکش انداخت، نیم نگاهی به هر دوی آنان کرد، حلقه را از روی ترازو برداشت و مشغول محاسبه قیمت شد، پسر رویش را به سمت دختر برگرداند و با اشاره سر چیزی به او گفت، شاید فقط آن دختر میفهمید معنی این اشاره چیست، او هم حلقه اش را درآورد و روی پیشخوان گذاشت، پیرمرد اینبار نگاهی تعجب آمیز به هر دوی آنان کرد و حلقه دختر را هم برداشت، در حالی که مشغول محاسبه قیمت حلقه ها بود، از بالای عینگ بزرگش آن دو را ور انداز میکرد، دختر سرش را پائین انداخته بود و پسر به نقطه نامعلومی خیره شده بود، هیچکدام چیزی نمیگفتند انگار هر دو در دنیای دیگری سیر میکردند، پیرمرد ترجیح داد چیزی نگوید، دسته اسکناسی را از زیر پیشخوان در آورد و مشغول شمارش شد، همینطور که داشت اسکناسها را میشمرد از شیشه جلوی پیشخوان چشمش به دستان آن دو افتاد، آنچنان دستان یکدیگر را میفشردند که انگار میترسیدند باد بیاید و دیگری را با خود ببرد، پیرمرد دسته اسکناس را روی پیشخوان گذاشت و گفت: آقا راضی باشین. پسر دسته اسکناس را برداشت و شروع به شمردن کرد، هنوز چند تای آن را نشمرده بود که دسته اسکناس را داخل جیبش گذاشت و از پیرمرد تشکر کرد، نگاهی به دختر کرد و هر دو به طرف درب مغازه رفتند، پسر مانند عقابی که بال میگشاید تا فرزندانش را از باد و طوفان در امان دارد، دستش را به دور شانه دختر انداخت، نگاه معنی داری به او کرد و آهسته او را به خود فشرد، دختر دستمالی از جیبش در آورد و بطرف صورتش برد و هر دو از مغازه خارج شدند. پیرمرد طلافروش با ناباوری این صحنه را تماشا میکرد، در تمام سالیان دور و دراز زندگیش بسیار دیده بود جوانانی را که با دنیائی امید و آرزو برای خرید حلقه نامزدی میامدند و با چه ذوق و شوقی بعد ازخرید حلقه از او تشکر میکردند و دست در دست هم، لبخند زنان از آن مغازه خارج میشدند و میرفتند تا نوبت دیگری برسد. بسیار هم دیده بود کسانی را که حلقه هایشان را برای فروش میاوردند و آنرا مانند موجود مزاحمی روی پیشخوان می اندازند تا از شرش خلاص شوند اما، هرگز ندیده بود اینچنین عاشقانه به سراغش بیایند و وقتی حلقه هایشان را بر روی پیشخوان میگذارند، بغض گلویشان را بفشارد. پیرمرد دلش طاقت نیاورد، حلقه ها را برداشت و به شتاب از مغازه خارج شد، چند قدم آن طرف تر دختر و پسر را دید که آهسته و بدون هیچ شتابی، انگار سنگینترین وزنه های دنیا را به پاهایشان بسته اند، به طرف انتهای خیابان میروند، بدنبالشان دوید و دستش را بر روی شانه پسر گذاشت، پسر بسوی پیرمرد برگشت و گفت: بله بفرمائید، پیرمرد با لحنی آرام و دلنشین گفت: پسرم حلقه را که نمیفروشند و سپس حلقه ها را که در دستان پر چین و چروکش بود بسوی او دراز کرد و گفت: این حلقه بهترین یادگار شماست، پولش هم پیش شما بماند، هر وقت داشتید بدهید، اصلاً این شیرینی عروسیتان. پسر نگاهی به دختر کرد و با صدای بغض آلودی به پیرمرد گفت: اگر میذاشتن عروسی کنیم، حلقه هامون رو نمیفروختیم. دختر دیگر طاقت نیاورد، بغض امانش را بریده بود، بازوی پسر را گرفت و با فشار محکمی بطرف خود کشید و گفت: بیا بریم عزیزم. پیرمرد هاج و واج کنار خیابان ایستاده بود و دور شدن آن دو نفر را نگاه میکرد، دستمال کوچکی را از جبیش در آورد، عینکش را برداشت و آهسته قطره اشکی را که از گوشه چشمش سرازیر شده بود پاک کرد ..... کاش امین هم یه روز من و امتحان کنه تا بهش ثابت بشه چقدر دوسش دارم دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است باز هم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام!
این شعر زیبا هدیه ی یه دوست خوبه که من واقعا ازش ممنونم خیلی زیبا و پر محتوا بود ... و من در تنهایی خود
چه عاشقانه به با تو بودن فکر می کنم...
امروز می خوام تو تنهایی دنیا رو پرسه بزنم رو دیوارا خط بکش روی رگام تیغ بکشم آخه سهم من فقط از عاشقی یه حسرته حسرتم عالمی داره با جنون یه عادته



![]()


صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی
هیچ کس اونو نمی دید .
همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و
از سکوت خوششون نمیومد . اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد ,
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدیدو کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ...
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .
و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو
نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه ....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد
هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .
و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه . چقدر آرامش بخشه .
اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .
دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه میکرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .
شب های متوالی همین طور گذشت .
هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای دخترک بزنه .
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی این براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش
سه شب بود که اون نیومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر
اونشب دختر غمگین بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک میریخت.
سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دختر رو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد
نمی تونست گریه دختر رو ببینه .
چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
همه چیشو از دست داده بود .
زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که
یه جور بغض بسته سخت
یه نوع احساسی که نمی شناخت
یه حس زیر پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل
یک ماه ازش بی خبر بود .
یک ماه که براش یک سال گذشت .
هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی
و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و
آرزوش فقط یه بار دیگه دیدن اون دختر بود .
یه بار نه ... برای همیشه .
اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختربا همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد ...
دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .
و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم
نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .
یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ...
صداش در نمی اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت
مثل همیشه
فقط برای اون زد
اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه
پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره
دختر می خندید
پسر می خندید
و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسیقی
بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد

بعد یادم اومد خدا رو شکر
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .









خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین





![]()
| Design By : Pichak |



















